لاشخورهای مزدور – به قلم رضا محمدی
لاشخورهای مزدور
لاشخور تنها اسم یک حیوان نیست، یک مرام است و یک سبک از زندگی. لاشخور برای ادامه زندگی به مرگ دیگران احتیاج دارد و روزی خود را در مرگ دیگران مییابد. سقف پروازش کوتاه است و سنگین، جز مردار به هیچ چیز دیگری نمیاندیشد.لاشخوری در چرخه طبیعی حیات حیوانات امریست عادی و پذیرفتنی و مدام در حال تکرار که هیچگاه به پایان نمیرسد.
این پدیده و خصلت را می توان، در یک شباهت سازی با دنیای حیوانی، در بعضی از انسانها نیز مشاهده کرد، به تعبیری لاشخورهای آدمنما.
در دنیای سیاست به این افراد، لاشخورهای سیاسی و هرزه گو گفته می شود. افرادی که از فرط استیصال و درماندگی به انتظار افتادن اتفاقی می نشینند تا فارغ از محتوا، در باره آن به نفع خود هرزه درانی کنند.
لاشخوری سیاسی یک جریان شناخته شده و دارای پیشینه است. همیشه منتظر است تا زودتر از هر کسی بر سر لاشه حوادث برسد تا سر بزنگاهی منظور و مقصود خود را، هدفمند و با نفی هر چیز و هر کس، به اثبات برساند.
لاشخورهای سیاسی بهندرت تنها می باشند، همیشه جمعشان برای هرزه درانی جمع است. خصوصیات مشترک آنها انحطاط اخلاقی و فکری است، کلامشان زهرآگین و رفتارشان لمپنیسم محض است.
رد پای آنها را میتوان در طیف های گوناگون اجتماعی بطور نمونه در میان مدعیان روشنفکری و تحصیلکرده هم یافت که چهره کریه و زشت، خود را در سیاست و هنر بخصوص شعر، بخوبی آشکار می کنند.
برای اظهار و اثبات وجود خود و برای امرار معاش، به هر خفتی تن میدهند و شرافت خود را به ثمن بخس به حراج می گذارند. وجودشان پر از نفرت است و کینه.
جماعت لاشخورهای سیاسی، بفرموده وزارت بدنام اطلاعات آخوندی، بر سر پیکر عقاب تیزپرواز ایران، سرهنگ مجاهد بهزاد معزی، نشستند، حرمتشکنی کردند و اباطیل بافتند، چرا که خود پست و حقیرند، آشغالهای عوضیاند که حیات شان به لاشخوری است. پدیده ای بنام “لاشخورهای امنیتی”
سرهنگ معزی مانند یک عقاب بود و نه کرکسی لاشخور و کلاغی مردهخوار، همانند اسماعیل وفا یغمایی و یا مصداقی.
عقابها از گرسنگی می میرند اما اصالت خود را هیچ وقت از دست نداده و به مزدوری نان و نام تن نمیدهند.
از چشم عقاب، چگونه زیستن مهم است و نه چقدر زیستن، از این رو عقاب، برخلاف “لاشخورها” که همیشه با هم هستند، ترجیح میدهد که تنهایی خود را همواره با صیقل دادن اصول، آرمان و مرام خود پر کند.
سرهنگ معزی یک عاشق بود، عاشق مجاهدین و با عظمت این عشق پرکشید، زیرا عشق چون عقاب است، بالا میپرد و دور.
لاشخورهای امنیتی، قلبشان مملو از حسادت و حقارت است و سقف و اوج پروازشان بسی کوتاه، که تنها به وسعت آسمان رژیم می توانند بال گشوده و پربزنند.
لاشخورهای امنیتی همچون وفا یغمایی و مصداقی پست و نفرتانگیزند، معجونی از خباثت، رذالت، فرومایگی و حماقتی تا بی نهایت. این مزدوران نفوذی خود فروخته، معتاد به لجنخواری و دون صفتاند.
پس از پرواز سرهنگ معزی به ابدیت، رژیم فرتوت آخوندی توسط انجمن نجاست وزارت اطلاعات مرکز فارس در داخل و مزدوران خود در خارج، از جمله اسماعیل وفا یغمایی (چهره شاخص خانواده مزدور پرور یغمایی) و مزدور نفوذی ایرج مصداقی، همسو با سایتهای معلومالحال وزارتی از جمله ایران اینترلینک و در یک توطئه کثیف و در یک کر مشترک، بزعم خود درصدد بودند، تا چهره “افتخار مقاومت، قهرمان ملی ایران و خالق پرواز تاریخساز” و به توصیف زیبای آقای مسعود رجوی “عقاب تیز پرواز آسمان وفا، پوریای ارتش و سرمشق نه شاه و نه شیخ” را با دهان کثیف خود و با دروغگویی و شناعت مخدوش کنند، فارغ از اینکه کارنامه مجاهدت سرهنگ، چنان درخشان و پرافتخار است که اینگونه ترهات و مزخرفات تنها حکم تف سربالا را داشت و چرک و تعفن آن بر سر خودشان ریخت.
براستی که این دو، نمونه و نماد و سمبل لاشخورهای امنیتی هستند و در این راه کارنامه ننگینی دارند.
مزدوران بزدلی که بفرموده در پی تخریب کسانی همچون خانم مرضیه، حمید اسدیان و اینک سرهنگ معزی، آنهم پس از پروازشان برآمدند، چرا که در زمان حیات و حضورشان جرات چنین شکرخوریها را نداشتند، زیرا که خوب میدانستند، از این بابت تودهنی جانانه خواهند خورد.
اینگونه رفتار از سوی این دو مزدور، بخصوص مزدور نفوذی مصداقی، نه تازگی دارد و نه جایی برای تعجب باقی میگذارد.
نگاهی به کتاب خاطرات سراسر جعلی زندان وی، بخوبی مهارت و تردستی این مزدور نفوذی را در جعل رویدادها و دروغگویی در باره شاهدانی که چهره در نقاب خاک کشیدهاند، نشان میدهد.
این مزدور در خاطراتش برای اثبات جعلیات در مورد رشادت ها، مقاومتها، زندانی سر موضع و نقش تاثیرگذار خود در زندان، از شهدا هزینه میکند و از قول آنها به تائید و تعریف و تمجید از خود دست میزند.
تمامی مزخرفات این کتاب خاطرات که در باره خودستاییها و خودشیفتگیها و محور و ثقل بودن در تمامی اتفاقات زندان، از قول و از زبان شاهدانی گفته شده (به دروغ)، که دیگر در جمع ما نیستند.
این هرگز یک امر تصادفی و خود بخودی نیست که این مزدور برای اثبات خود و نفی دیگران، چه در خاطرات جعلی خود از زندان و چه در گزارش سراسر متعفن ۹۲ و ۹۳، از شاهدانی نام میبرد که یا دیگر در قید حیات نیستند و یا بینام و نشان هستند. شگردی بهغایت رذیلانه، که بیش از هر نکته ای نشان از پوچ بودن، کم آوردن و رسیدن به تهخط، در اراجیف و اباطیل بافتن است.
سرگرد حسین اسکندریان در نوشتهای، حق مطلب را در مورد فرمانده و استاد قدیمی خود به گویاترین وجه ممکن ادا و هر آنچه را که حقیقت بود، در مورد عشق سرهنگ معزی به مجاهدین و عزت و احترامی که سرهنگ تا به آخر نزد مجاهدین داشت، بیان کرد، جوابی است بینیاز از هرگونه توضیح اضافی، دندان شکن و لگدی بر پوزه این دو دروغپرداز پست فطرت.
طرح شکست خورده وزارت اطلاعات، ارادت ما به سرهنگ را دو چندان کرد.
به یاد آنانی که با عشق به مرام مجاهدین پر کشیدند وهمچنان در وجدان و وجود ما زنده اند، لعن و نفرین بر جنازههای متعفنی که میپندارند، زندهاند.
بدرود، جناب سرهنگ مجاهد

Geen opmerkingen:
Een reactie posten