vrijdag 15 april 2016

بمیرم کاش امروزت نبینم روی فردا را!!

محمد اقبال
سفر روحانی قرار بود روزهای 11 و 12 فروردین به وین انجام شود ولی به نحو بی سابقه و غیرمترقبه یی در حالی که همه مقدمات هم آماده بود چند ساعتی به پرواز «پایگاه اطلاع رسانی دولت» تیتر زد که: “سفر رییس جمهوری به اتریش به دلایل امنیتی به زمان دیگری موکول شد».

بامداد روز بعد یعنی چهارشنبه 30 مارس روزنامه «دی پرس» اتریش به نقل از منابع دیپلوماتیک نوشت: «... دولت ایران از اتریش خواسته بود تا از برگزاری یک تظاهرات همزمان با سفر آقای روحانی به وین ممانعت کند. اما دولت اتریش... با این درخواست مخالفت کرده است. هاینز فیشر، رئیس جمهور اتریش، نیز در این باره گفت: ما همه اقدامات امنیتی لازم را انجام دادیم، اما اتریش نمی‌تواند تجمع و تظاهرات را ممنوع کند. حق تجمع در قانون اساسی اتریش ریشه دارد... در دموکراسی ما تجمع ممنوع نمی‌شود». 

آشتی گرگ و میش


عارف شیرازی
آقای محمد نوری‌زاد از همکاران و همدستان سابق آخوندهای جنایتکار و از ریزشی‌های لاحق که با نامه‌نویسی به خلیفۀ ارتجاع سعی می‌نمود با نصیحت کردن، ولی‌فقیه خون‌آشام را براه آورده و او را نرم کند در سالهای اخیر ضمن همراهی نمودن با اعتراضات و تحصن‌های خانواده زندانیان و مادران شهدا همواره در جمع آنها حاضر می‌شد. اینکه انگیزۀ حضور و شرکت وی در این اجتماعات چه بوده و می‌باشد موضوع بحث این نوشته نیست. وی به شهادت تمامی نوشته‌ها و گفته‌هایش از کسانی است که راه حل مشکلات ایران آخوند زده را در درون این رژیم ضد بشری جستجو کرده و سعی در تغییر رفتار آنهم در سطح خلیفه سفیانی دارد، از اینرو مستمرا با نامه نگاری خطاب به ولی‌فقیه ارتجاع و با "نصایح مشفقانه" می‌خواهد افعی جّرار ولایت را به راه راست هدایت کند، غافل از اینکه نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش اینست. مشکل در اصل نظام آخوندی و حکومت دینی با قانون اساسی ضد مردمی و ضد اسلامی و با سلطه تمام عیار ولی‌فقیه سفاک بر همه چیز مردم می‌باشد و بدون واژگونی و سرنگونی تمامیت این رژیم با کلیۀ دسته‌بندیها و باندهای آن هیچ چیز قابل حل نیست.

donderdag 25 februari 2016


سوء استفاده رذیلانه از دین و دستاویز قرار دادن آن برای تحکیم پایه های حکومت در راستای مشروعیت بخشیدن به سرکوب و جنایت پدیده ای جدید نبوده و قدمتی چند هزار ساله دارد.

حکام ستمگر در طول تاریخ در مقابله با فریاد آزادیخواهی مردم با سنگر گرفتن در پس اعتقادات دینی و یا در همدستی با متولیان رسمی دین از قبیل مؤبدان، کشیشان و یا آخوندهای دینفروش،
توده ها را سرکوب و حکومت سفاکانه خود را مستحکم و استبداد زیر پرده دین را توجیه می نمودند.

این برخورد ابزارگونه و سوء استفاده از دین و آنرا سپر خواسته های قدرت طلبانه خود کردن چه مستقیماً توسط زمامداران ستمگر صورت گرفته و یا در همدستی با کشیشان و روحانیون حکومتی
انجام شده باشد، مستمراً در طول تاریخ وجود داشته است تا آنجا که فرعون در مقابله با موسی که خواستار رهائی بنی اسرائیل از اسارت و بردگی او بود، نقاب دینمداری به چهره زده و گفت: ‘‘اِنّی اَخافٌ اَن یُبَدّلَ دینَکُم‘‘ میترسم که (موسی) دین شما را تغییر دهد یعنی که
او مُلحد و معاند می باشد. همان منطق سخیف و شیوه جنایتکارانه که آخوندها به کمک آن ۳۰۰۰۰ از بهترین فرزندان مجاهد و مبارز این میهن را در سال ۶۷ به جرم ‘‘منافق‘‘، ‘‘محارب‘‘ و ‘‘معاند‘‘ بودن به چوبه های دار سپردند. آری این رویکرد شنیع از نمرود و فرعون، از دوران
ساسانیان و بعد از آن، از خلفای اُموی و عباسی تا صفویه و قاجاریه و تا حکومت ضد اسلامی آخوندی ادامه داشته است.

شایان ذکر است که در حکومتهای استبدادی اما لائیک -چون حکومت شاه- این سوء استفاده ها شکلی دیگر پیدا کرده و جای خود را به دست آویز قرار دادن ارزشهای اجتماعی مورد قبول جامعه داده
است. حکومتگران و عوامل سرکوب در پشت ‘‘امنیت جامعه‘‘ سنگر گرفته و مخالفان خود را با عناوینی چون ‘‘خرابکار‘‘، ‘‘تروریست‘‘، اخلالگر، هرج و مرج طلب و اقدام کنندگان علیه امنیت کشور لجن مال نموده و سرکوب کرده اند.

donderdag 18 februari 2016

خیمه شب بازی تکراری


تقدیم به آنها که سالهاست دل در گروی یک انتخابات آزاد و مردمی دارند


خیمه شب بازی نوعی نمایش است برای سرگرم کردن تماشاگران. بالای جعبه فردی قرار میگیرد با تعدادی نخ که هر یک به بدن عروسکی وصل است و با صدایی ویژه خبرهایی میگوید و عروسکها را به ورجه وورجه وا میدارد. تماشاچی می پندارد صدا صدای عروسکهاست و آنها خود به این سو و آن سو حرکت میکنند درحالیکه همه چیز در دست بازیگردان است. علامه دهخدا در تعریف خیمه شب بازی مینویسد: «نوعی نمایش است که در آن عروسکهایی به شکلهای مختلف میسازند و به روی صحنه می آورند، و آن عروسکها به نخهایی نازک متصل است که به وسیله آن نخها عروسکها بحرکات مختلف وا داشته میشوند.»



داستان «انتخابات» در نظام ولایی همان داستان خیمه شب بازیست که یک نفر به میل خود عروسکهای رنگارنگ را به حرکت وا می دارد و حرف و سخن ها را در دهان آنها میگذارد. در سی و هفت سالی که ما در کشورمان شاهد «انتخاب» های متعدد بوده ایم فقط شکل عروسکها تغییر کرده و دو گرداننده مجری این بازی بوده اند: آقایان خمینی و خامنه ای. بسته به زمان و مکان و حوادث، گرداننده هر بار سعی دارد به شیوه ای عمل را تکرار کند و کار مورد نظر خود را انجام دهد و اینکار چیزی نیست جز فریب مردم برای آوردن آنها به مکان خیمه شب بازی.
قلم زن این سطور باقتضای سن و سال و توجه به مسایل اجتماعی و سیاسی، انتخابات بسیاری را چه در زمان شاه و چه در زمان شیخ شاهد و ناظر بوده است. اگر چه در نظام گذشته کسانی چون دکتر مصدق و الهیار صالح توانستند به مجلس راه یابند اما انتخابات در آن رژیم هم پر از خدعه و دروغ و تقلب بود و بیشتر کسانی به مجلس شورا و سنا راه می یافتند که به نوکری و چاکری شاه افتخار می کردند. نقش دربار و حاکمان و ملاکان و مزدوران در انتخاب افراد بسیار برجسته بود.

استاد قامتت برافراشته‌تر باد


اولین بار که با نام و آوازه استاد محمد ملکی آشنا شدم برمی‌گردد به زمانیکه اسم شان به‌عنوان اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب ضدسلطنتی بر صفحه روزنامه‌ها نقش بسته، بر سر زبانها افتاده بود. من که در اوج جوانی و در حین حال کنجکاوی ناشی از ورود نسل جوان به پروسه قیام و انقلاب بودم؛ تمام سعی و تلاشم این بود که شخصیتهای مبارز، انقلابی و روشنفکر را بشناسم تا با دنیای جدید وفق پیدا کنم و تجاربشان را بخدمت بگیرم.

در همین کشاکش در مواجه و آشنایی با مجاهدین خلق؛ شکل ورودم به مبارزه نظم خاصی بخودش گرفت و در چارچوب میلیشیای مجاهد خلق، سر از پا نشناخته، با تمام توان به فعالیت در زادگاهم شمال می‌پرداختم؛ که نقطه اوج آن برمی‌گردد به دوران معرفی برادر مجاهد مسعود رجوی به‌عنوان کاندیدای نسل انقلاب، که خود الهام‌بخش مسیر آینده مان شد.

در این رابطه زمانی علاقه و ارادتم به استاد ملکی زیاد شد که از طریق نشریه مجاهد، -که خودم یکی از توزیع کنندگان پرو پا قرصش بودم- متوجه حمایت بی‌دریغشان، همراه با خیل عظیم توده‌های اجتماعی، از این کاندیداتوری شدم -آن هم در زمانه‌ای که سگان هار خمینی در هر کوچه و برزنی چنگ و دندان نشان می‌دادند و بوزینگانش بر بالای منابر زوزه نفاق سر می‌دادند - که چنین حمایتی جسورانه؛ البته همراه بود با به‌جان خریدن هزار انگ و افترای آخوندی و ارتجاعی؛ خودش برایم پشت گرمی و انگیزه‌یی می‌شد برای ادامه کار و مسئولیتم در چارچوب سازمانی مجاهدین خلق.

بعد از مدتی متوجه شدم که تصفیه‌های ارتجاعی و کینه توزانه خمینی و اعوان و انصارش در تمامی دانشگاهها و ادارات، شامل حال استاد ملکی هم شد؛ ولی استاد نه تنها خم به ابرو نیاورد بلکه مصمم‌تر و با جسارت بیشتری مقابل ارتجاع ایستاد که این خود انگیزشی شد تا احساس دین نسبت به ایشان به‌عنوان یک روشنفکر متعهد و مسئول داشته باشم.

zaterdag 13 februari 2016

نوشته‌ای از زندانی سیاسی صالح کهندل

صالح کهندل
زندان گوهردشت - زندانی سیاسی صالح کهندل: بعد از 37سال باید تابلوی خود را در قضاوت مردم قرار دهید.

از 22بهمن سال 57 تا 22بهمن امسال یعنی بهمن 94 هر فرد با جریان فکری با عمل کرد خود تابلویی را خلق کرده که با نگاهی اجمالی به آنها می‌توان تفاوت و شباهتهای آنها را دید و درباره آنها قضاوت کرد.
حال فارغ از قضاوت یک جانبه که کدام حق و در مسیر منافع مردم بوده یا عکس آن، اول تابلوی حکومت حاکم را مستقل از ذهنیت فردی در سرفصل‌های اساسی 37سال گذشته که مورد توافق همه قرار دارد به شکل زیر ترسیم می‌کنیم.
1- جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه بیشتر
2- تأیید قانون اساسی، غیرآن دشمن تلقی می‌شود
-3 ملتزم به ولایت مطلقه فقیه، غیرآن دشمن تلقی می‌شود

4- انقلاب به‌اصطلاح فرهنگی، و مخالفت با آن دشمن تلقی می‌شود
5- جنگ 8ساله ایران عراق مخالفت با آن دشمن تلقی می‌شود

انقلاب طلوع یا غروب؟

اعتراض توده‌ها، پژواک انقلاب مسلحانه
... تاآنجاکه به یاد دارم از سال53، دانشجویان مجاهد و مبارز تلاش می‌کردند تا با استفاده از تاکتیکهای مختلف، فضای اجتماعی را علیه رژیم فعال کنند. یکی از این شیوه‌ها راه‌اندازی تظاهرات موضعی بود. مثلاً تعداد 30 الی 50دانشجو ناگهان در یکی از نقاط پر‌رفت و آمد تهران دور هم جمع می‌شدند، و به‌مدت چند دقیقه تظاهراتی با شعارهای ضدحکومتی به‌راه می‌انداختند و قبل از این‌که دستگیر شوند صحنه را ترک می‌کردند. یک شیوه جالبتر، بردن شعارهای انقلابی و ضدرژیم به میان دسته‌های عزاداری ماه محرم به‌خصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا بود. هیأتهای عزاداری بازار تهران بارها شاهد حضور جوانان مجاهد در میان صفوف خود و شعارهایی از این قبیل: «مرگ بر این حکومت یزیدی» یا «ای مردم، ای مردم، بجنگید، بجنگید با این یزید خونخوار‌ـ‌ برکنید، برکنید اساس ظلم و بیداد» بودند. یک تاکتیک دیگر، حمله به برخی مراکز وابسته به رژیم و تخریب آنها بود.

انقلاب ایران

بر شانه های هر نسلی وظیفه ای سنگینی می کند؛ استقرار دمکراسی در میهن بر عهدهٔ نسل مبارز امروز ایران می باشد. اگرچه مبارزه برای آزادی و دمکراسی در ایران از بیش از یک قرن پیش آغاز شده و تا کنون به طور متداوم ادامه داشته است، اما تا کنون مردم ایران نتوانسته اند به دمکراسی برسند. زمانیکه در ۷ اکتبر ۱۹۰۶ اولین جلسهٔ مجلس شورای ملی برگزار شد، همزمان کشورهای اجنبی، انگلیس و روسیه، به همراه دولت محلی دست به کار شده و تیشه به ریشهٔ آنچه که می توانست نطفهٔ دمکراسی در ایران باشد زدند. مدت زمان بسیار طولانی از آن زمان گذشته است، اما دمکراسی هرگز در ایران پا نگرفت. هنوز بار استقرار دمکراسی در ایران بر شانه های وطندوستان این سرزمین کهن سنگینی می کند. در طول بیش از یک قرن بارها مردم ایران به چند قدمی هدف والای دمکراسی رسیده بودند، اما هر بار بنا به دلایلی با شکست مواجه شدند. انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ به نظر می رسید که فرصتی باشد برای آنکه ملت ایران به آرزوی دیرینه اش، که همان آزادی و دمکراسی می باشد، برسد. اما در آخرین مرحلهٔ آن انقلاب شکوهمند خمینی با زد و بند کشورهای اجنبی از راه رسید و پس از سرنگونی حکومت مستبد سلطنتی سیاه ترین نوع حکومت را در ایران مستقر کرد: جمهوری اسلامی، سلطنت مطلقهٔ ولایت فقیه.
انقلابی که با خواسته های دمکراتیک ملت ایران پاگرفته بود، پس از پیروزی مهر مذهبی بر آن زدند. در سالهای ۴۰ و ۵۰ خورشیدی، زمانیکه خواندن یک کتاب اشتباه می توانست باعث مرگ خوانندهٔ آن شود، جوانان وطن برای پرداختن به سیاست مجبور شدند اسلحه به دست بگیرند؛ با سرنگونی دیکتاتوری شاه مردم ایران عموماً فکر می کردند که می توان برای همیشه با اسلحه وداع نمود. اما در بر پاشنه ای دیگر چرخید.

vrijdag 12 februari 2016

خبري كوتاه با گستره‌يي پهناور و بازتابي بلند

رحمان گوركي
در سالگرد 19 بهمن 60



در يكي از سردترين روزهاي بهمن‌ماه، كه ما به زبان كردي به آن ماه ريبندان (راهبندان) ميگوييم، يعني 19 بهمن 1360 بود كه اين خبر اتفاق افتاد... در حالي كه گردونه راديو را ميچرخاندم تا به قول معروف سر و گوشي در امواج راديويي آب دهم، جملهيي ناتمام از راديوي منحوس رژيم سرتاپاي وجودم را لرزاند... ساعت درست 8 و 36 دقيقه صبح بود. راديوي رژيم خلاصة پاياني اخبارش را ميگفت كه من جمله ناقص «... موسي خياباني و اشرف ربيعي كشته شدند...» را شنيدم. در حالي كه بغض گلويم را ميفشرد با صداي بلند داد زدم كه «كاك اسد(1) راديوي رژيم ميگويد...» چهرة كاك اسد در هم رفت و من از اين صحنه پيامي را كه بايد دريافت مي كردم، گرفتم. در حالي كه تلاش ميكردم جلوي گريه خود را بگيرم...

خبر بسيار سنگين بود. در مقري كه مسؤل آن كاك اسد بود فضاي سنگيني حكمفرما شد. انتظاري كه همه ما را در آن لحظات متأثر كرده بود به سختي ميگذشت... از مقر خارج شدم و ابتدا حال و حوصله رفتن به روستا و روبرو شدن با اهالي را نداشتم. به بيرون روستا رفتم و در تنهايي با گريه خودم را مقداري تسكين دادم. هرچه را از آن سردار، از آن گُرد بي ترس و بيم در فاز سياسي شنيده يا خوانده بودم در ذهن و ضميرم گذشت. آنجا كه از آزادي و فلسفة عاشورا و امام حسين ميگفت و آن صحنة شكوهند ميتينگ تبريز در مبارزة انتخاباتي نخستين دورة «مجلس شوراي ملي» (كه به فرمودة خميني ضدبشر به «مجلس شوراي اسلامي» تغييرنام پيدا كرد) كه برادر مسعود دست موسي را بالاگرفت و به مردم معرفي كرد و گفت ما براي تبريز كه «زادگاه تاريخي، سياسي و ايدئولوژيكي» مجاهدين است، «محور و لنگر تشكيلاتمان موسي را معرفي كرده ايم.»

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر كنید! ـ


آهای!

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر كنید!

خون را به سنگ‌فرش ببینید!...

27سال از فاجعه كشتار67 و نقش خون و خاطرهُ قتل‌عام زندانیان سیاسی بر سنگفرش خیابان‌ها می‌گذرد و هنوز معلوم نیست طنین فریادهای بی‌صدای زندانیان در گوش كدام مدعی حقوق انسان و كدام عدالت‌خانه‌ پیچیده است؟ آیا در میان مجامع مدعی حقوق بشر و ارگان‌های بین‌المللی هنوز قدرت و غیرتی پیدا می‌شود كه پرده از راز 30هزار پرواز مسیحا و آواز شكیبا بر صلیب بردارد؟
آیا هنوز چشم بینایی و دست توانایی در دادگاه‌ها و مجامع حقوقی دیده می‌شود كه ـ لااقل ـ به حرمت منصب و مسئولیتشان قیام كرده و سختی رودرویی با جلاد و دفاع از مظلوم‌ترین قربانیان تاریخ معاصر را تحمل كند؟
به‌راستی كیست كه نداند 30هزار زندانی سیاسی در میان بهت و حیرت همگان، این‌چنین وحشیانه و برق‌آسا بر دار شدند و عاملان فاجعه نه‌تنها از جانب مجامع معتبر قضایی و حقوقی مورد پیگرد و مجازات قرار نگرفتند كه امروز هر كدام در منصب‌های عالیتری بر مسند قدرت تكیه داده‌اند.

woensdag 10 februari 2016

نیم نگاهی نه چندان جدّی به هفت خط+یک-دکتر علیرضا نوری زاده

محمّد هادی


**************************
شاید نیازی به گفتن و یا تکرار این نکته نباشد که در میان ایرانیان خارج از کشور-که بنوعی در سطح رسانه های سیاسی-اجتماعی حضور داشته و معروف هستند بعید و ای بسا محال باشد که کسی در بی پرنسپی، دروغگویی، وقاحت، دریده گی، خبر سازی و خبر فروشی، پر رویی در حد بی حیایی و بسیاری از اینگونه خصائل و کردار و رفتار های زشت و ناپسند، به چند مایلی گردِ پای علیرضا نوری زاده برسد! البته امکان دارد که کسی در برخی موارد و یا در اواسط ماراتن حقه بازی مقداری از نوری زاده جلو بزند ولی بی برو برگرد این هفت خط+یک لندنی است که در پایان پیروز و از دیگر رقبای هفت خط خود پیشی خواهد گرفت! در وصف پر رویی بی حد و مرز نوری زاده همین بس که چند سال پیش و بعد از علنی شدن ویدئویی که او در آن بطور زنده در اینترنت قربان صدقه خانمی در طرف دیگر خط میرفت و با لوس و ننور بازی و در حالیکه آب از لب و لوچه اش روان و پوزه اش را به دوربین می مالید و هی میگفت بیشتر میخوام! بیشتر میخوام! احتمال و تصور عمومی بر این بود که هر کس جای او بود دیگر روی آنرا نخواهد اشت که در رسانه ها آفتابی بشود! البته کسانیکه اینگونه فکر میکردند خبر نداشتند که نوری زاده پوست کلفت تر از اینها و بیدی نبود که با اینگونه باد ها بلرزد و نشان به آن نشان که دریده تر از قبل و حتی طلبکارانه مجدداً وارد صحنه شد! پرویی نوری زاده بجای سنگ پای معروف قزوین از جنس سخره و سنگهای سخت کوهستانی است! نوری زاده از قماش عکس برگردان آمریکایی خود- جیمی سوئگر مبلغ مذهبی تلویزیون-است که سالها قبل، بعد از رسوایی ارتباط او با فاحشه های خیابانی- و بعد از مدتی سکوت و بی خبری-که همه گمان میکردند همیشگی است-مانند نوری زاده به تلویزیون برگشت و با گریه و هق هق کنان گفت: بخدا از خجالت در گوش دادن به حرفهای شیطان نمیخواستم برگردم ولی یک شب خود خدا بهم نهیب زد که: جیمی تو باید برگردی! به خدا گفتم: خدای من روی آنرا ندارم که برگردم! و خدا اینبار خشمگین تر از قبل فریاد زد که: جیمی پس ایمان ات کجاست! ایمان تو باید بیشتر از شرم و حیا و خجالت باشد! بلند شو و برگرد و مردم را بیش از این در انتظار نگذار! در مورد نوری زاده هم این خدای چاپ شده در پشت اسکناس دلار
IN GOD WE TRUST 

حسین یعقوبی:‌ هنوز صدای سردار در آسمان ایران طنین انداز است


حسین یعقوبی
زمستان ۱۳۴۹ کلاس دوم دبستان بودم و برف جنگل های گیلان زمین را به زیبایی شگفت انگیزی آراسته بود. هنوز خوب بیاد دارم که در یکی از روز های بهمن ماه آن سال به ما می گفتند که نباید در را به سوی "غریبه ها" باز کنید، آخر "خرابکاران" به سیاهکل حمله کرده اند! در بهمن ۱۳۵۷ وقتی طوفان قیام مردم بساط رژیم فاسد شاه و دستگاه سرکوب و شکنجه ساواک جهنمی آن را در هم پیچید، تازه فهمیدم که "خرابکاران" دوران کودکی ام در سیاهکل، "زیباترین فرزندان آفتاب و باد" بودند، با قلبی مالامال از عشق به توده های محروم جامعه که جانشان را فدای سعادت و بهروزی آنها کرده اند. باز در بهمنی دیگر در زمستان ۱۳۵۰ غریو انفجار نارنجک احمد رضایی، قهرمانی دیگر از سازمان مجاهدین خلق ایران، پایه های جزیره ثبات آریامهری را در هم لرزاند و این چنین بود که بقول پدر طالقانی راه جهاد گشوده شد.

ناهید همت آبادی: در سحرگاه سوگ سرداران


ناهید همت آبادی شورای ملی مقاومت ایران سازمان مجاهدین خلق ایران
” تنها کسی سزاوار زندگی در آزادی ست،
که پیوسته هر بامداد، هم این و هم آن را به تصرف آورد،
بدینسان اگرچه در محاصره خطرها خواهد بود اما دگرگونی روزها را خواهد دید.
و دوست دارم من این انبوه مردم را آزاد در سرزمینی آزاد،
نظاره کنم و در دامانش غوطه ور شوم.
آنگاه خواهم توانست به لحظه ی درگذر بگویم
درنگ کن، بایست، تو بس زیبایی.
و...چنین است که رد پای عمر میرا هرگز
نخواهد توانست در گور گم شود... فاوست ـ گوته “

سهیلادشتی:‌ هنوز هم بهمنه بهمن


سهیلادشتی
همه روزها مثل هم نیستند و همه ماه ها هم. در تاریخ هر کشوری بعضی از ماهها و روزها ماندگاری بیشتری دارند. ماههای بهمن و خرداد هم در تاریخ معاصر ایران از این دست هستند. این یک مقاله تحلیلی نیست. فقط باز نگری به روزهای انقلاب ضد سلطنتی است. باز گوئی لحظه هائی هستند که گاه خشم برانگیز می شوند و گاه لبخند بر لبانت می نشانند و گاه رطوبت اشک را بر روی گونه هایت احساس می کنی.
منهم مثل هزاران جوان دیگر در آن روزها با سری پرشور و عشقی عمیق به آزادی در تظاهرات شرکت می کردم. از شاه و حکومت سلطنتی زخم دیده بودم. به دستور خود شاه یکی از بهترین نزدیکان من تیرباران شده بود. محمد هادی فاضلی از سازمان چریکهای فدائی خلق، مهندس برق از دانشگاه پلیتکنیک تهران. با وجود موقعیت شغلی که داشت، می توانست همه آنچه که در دنیای مادی وجود دارد را داشته باشد. ولی در نهایت سادگی زندگی می کرد. یک دست کت وشلوار داکرون سرمه ای داشت و دو پیراهن تترون سفید. یکی را می پوشید و یکی را می شست. در فامیل او را ناصر صدا می کردیم، کسی که معنی انسان والا بودن را به ما آموخت. حضورش هنگامی که در خانه مان بود آنچنان پر رنگ بود که از زنگ خنده صدای مادرم می توانستی بفهمی که ناصر از تهران آمده. ناصر فراسوی دنیای مردانه، در کنار مادرم می ایستاد و به او در کارهای خانه کمک می کرد. او بود که کتابهای صمد را برای ما آورد. خودش داستانهای صمد را با صدای بلند برای ما می خواند. سعی می کرد که با بحثهای ساده ما را نسبت به آنچه در اطرافمان آگاه کند. می خواست که ما زیر پوسته جامعه را ببنیم. تفاوتها را لمس کنیم. ناصر از بچه های کوره پزخانه می گفت. از بچه های روستائی که مدرسه رفتن برایشان آرزوئی بود. می گفت باید جهانی بسازیم که در آن هیچ کودکی محتاج نباشد. و من با خودم می گفتم که این خواسته خیلی زیادی نیست. آرزوی اینکه همه بچه ها به مدرسه بروند و خانه داشته باشند و بازی کنند و اگر مریض بشوند دسترسی به دکتر داشته باشند نباید آرزوئی محال باشد. 

woensdag 3 februari 2016

ناهید همت آبادی: کابوس سفر

 
ناهید همت آبادی
دلالان خون، اسلحه و دلار که با فراموشی کاذب و بی شرمی لازم نسبت به فاجعه ای که از وقوع آن بر مردمشان هنوز نیم سالی نیز نگذشته برای پذیرش و دیدار با گله خونخوار هار و یک رأس عمامه دار آن ضمن چشم بستن به جنایات این قوم تبهکار، همه آداب و سنت های پسندیده انسانی مدعی آن را هم زیر پا له کرده و به خاک سپردند لابد در این حال و هوا و اوضاع زمانه ی فروپاشی آرمان و ارزشها، زایش غول داعش و داعش پروریها و مجموع شرایط هولناک دست ساخت ابر قدرتها در منطقه و جهان بود که دو عامل مؤثر را هم عمدا یا فراموش کرده یا چندان جدی نگرفتند که مقاومت دیرپا و بی مدارا با بنیادگرایی و فاشیسم دینی ایران با اتکا به یاران و هواداران با وفا طی سی سال و بیش از آن و نه تنها هنگام هجوم و توطئه ها ـ 17 ژوئن و امثال آنها ـ بلکه در هر سر فصل خطیر و خطرناک نیز با نهایت توش و توان و با سهم فدا و رنجها به افشای انواع زد و بند ها، تروریسم و جنگ افروزیهای رژیم برخاسته و افکار عمومی را نسبت به خطرات آنها آگاه نموده است و دیگر اینکه نسلی از فرهیختگان اروپایی پایبند به اصول دموکراسی و فرانسویان آزاده معتقد به آرمانهای انقلاب کبیر نیز در دفاع از همین ارزشها همچنان در مقاطع و فصلهای ضروری پیوسته حضوری چشمگیر داشته و از جمله مجاهدین را نیز در دفاع از حقوق مردم ایران و پیشبرد اهداف ضد بنیادگرایی دینی یاری رسان بوده و میباشند.

سهیلا دشتی:‌ مجاهد خلق مرضیه باباخانی شاخص تظاهرات نه به روحانی


سهیلادشتی
حدود ساعت 12 ظهر چهارشنبه 27 ژانویه اتوبوس راه افتاد. هر کس جائی را انتخاب می کند و وسائلش را روی آن می گذارد و صمیمانه به همه سلام می گوید. در مسیر راه چند نفر دیگر نیز به تعداد ما افزوده می شود. همه در حال بحث هستند و هر کس از ضرورت شرکت در این تظاهرات می گوید و اینکه سرمایه داری چون گرگ گرسنه ای برای دریدن و بردن اموال مردم ایران دندان تیز کرده است. روحانی می خواهد به نحو بسیار ناشیانه ای نقش خاتمی را در دوران سیاه "گفتگوی تمدنها" بازی کند . در دوران خاتمی غرب بیشترین امتیاز را به رژیم داد و اسم مجاهدین را در لیست تروریستی گذاشت. در روزی که خاتمی در پاریس بود، پلیس فرانسه به منازل مجاهدین حمله کرد. یادم می آید در روز تظاهرات از صبح زود تا حدود ساعت پنج بعد از ظهر در میدان تروکادرو نشسته بودیم و شعار می دادیم که تا دستگیر شدگان را آزاد نکنند ما میدان را ترک نمی کنیم. اما الان دوران دیگری است. آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت. خصوصیت تروریستی رژیم است که حتی نمی تواند از فرصتهای بدست آمده برایش استفاده کند. تفاوتی بین خاتمی، احمدی نژاد و روحانی نیست. همه آنها به همراه خامنه ای ولی فقیه خوب می دانند که لازم و ملزوم همدیگر هستند.
روی صندلی های خود جا می گیریم و بحث ادامه پیدا می کند. من در کنار سیما و پروین نشسته ام. صحبت گرم می شود و سیما است که می گوید به تازگی مادرش را از دست داده و ادامه می دهد

maandag 1 februari 2016

شکست سفر روحانی از نگاه «خودی های نظام»


تظاهرات مجاهدین خلق ایران علیه سفر روحانی به فرانسه و ایتالیا
تظاهرات پرشکوه ایرانیان علیه سفر آخوند روحانی، رئیس جمهور اعدام و نماینده ولی فقیه به فرانسه با بازتاب های گسترده ای، نه تنها در رسانه های بین المللی، بلکه فراتر از آن در رسانه های باند های حکومتی روبرو گردیده است. تاثیرعمیق فریاد های ایرانیان آزاده و افکار بین المللی علیه نقض شدید حقوق بشر در ایران تحت حاکمیت آخوندی که خود را بر نتایج این سفر تحمیل کرده، به حدی است که اکنون به بروز شقه و شکاف عمیق برسر ابعاد شکست محاسبات دولت «تدبیر و امید» راه برده است.
در حالیکه باند رفسنجانی – روحانی تلاش زیادی بخرج می دهند تا این سفر را «مملو از دستاورد های بزرگ» سیاسی و اقتصادی بخورد افکار عمومی داده و از آن پلی برای «رای و رای کشی های انتخاباتی» تبدیل نمایند، رسانه های باند مقابل درمطالب و اخبار خود، ناخواسته به گوشه ای از شکست و سرافکندگی رئیس جمهور ارتجاع اعتراف کرده اند.

هادی مظفری:‌ پز سیاسی به صرف یک سیلی جانانه


هادی مظفری نه به روحانی سفر روحانی به پاریس
میدان تاریخی «دانفر روشرو» در پاریس، پنجشنبه بیست و هشتم ژانویه یک روز تاریخی دیگر را پشت سر گذاشت. مقاومت ایران همراه با حامیان بین المللی اش با حضور چشمگیر خود در این میدان و خیابانهای منتهی به آن با برافراشتن پرچمهای شیر و خورشید نشانِ ایران و پلاکاردهای «نه» به روحانی و «نه» به اعدام و فریادهای اعتراض خویش، صحنه های پر شکوهی از مقاومت و ایستادگی را رقم زدند که انعکاس و بازتاب گسترده ای در سطح جهانی، در پی داشت.
آری! این تصویری از مقاومت خستگی ناپذیر ایران بود که به نمایندگی از ملتِ در رنج و تحت ظلم و ستم ولایت فقیه، از پاریس به سراسر جهان مخابره گردید. پیام مثل همیشه روشن و واضح بود: تجارت نفت با خون، ممنوع.
این اولین بار نیست که مقاومت ایران در مقابل این تجارت ناعادلانه و غیر منصفانه ایستاده و صدای مظلومیت مردم ایران را به گوش جهانیان رسانده است. متاسفانه آخرین بار هم نخواهد بود.

zondag 24 januari 2016

آخوند مدره يك سراب و رؤياست - فرزاد مددزاده


آخوند مدره يك سراب و رؤياست - فرزاد مددزاده

روزنامه اينديپندنت انگلستان مقاله اي از فرزاد مددزاده منتشر كرده است. وي يك زنداني سياسي سابق در ايران است كه 30 سال سن دارد و در سال 2014 از زندان آزاد شده و سپس در اواسط 2015 از ايران به اروپا فرار كرده است. مددزاده در مقاله اش چگونگي نقض حقوق بشر را افشا مي كند و اينكه چگونه در زماني كه اروپا از حسن روحاني استقبال ميكند و قراردادهاي تجاري با وي منعقد مي كند, فعالان و مخالفان در ايران درمعرض اعدام هستند.
نويسنده مقاله در ابتدا اشاره مي كند كه در سال 2009 فرد ناشناسي به او تلفن زده و گفته كه خواهرش به‌ خاطر بدحجابي دستگير شده است و او بايد به ايستگاه پليس برود و او را آزاد كند, اما بعد از رسيدن به ايستگاه پليس توسط تعدادي افراد مسلح محاصره شده كه وي را كشان كشان به داخل يك ماشين بردند. مددزاده فورا فهميد يك تله بوده و توسط مامورين وزارت اطلاعات دستگير شده است كه وي را چشم بسته به زندان بدنام اوين در شمال تهران بردند, كه رنجهايش به عنوان يك زنداني سياسي شروع شد.

عبدالعلی معصومی: ۳۰ دی۱۳۵۷ روز آزادی آخرین گروه زندانیان سیاسی


عبدالعلی معصومی ۳۰ دی آزادی آ]رین گروه زندانیان سیاسی
در شامگاه روز 30دی1357، 162 زندانی سیاسی، از جمله مسعود رجوی و موسی خیابانی پس از تحمّل بیش از 7سال زندان, از زندان قصر آزاد شدند. هزاران نفر دربرابر درب زندان از زندانیان آزادشده استقبال پرشوری بهعمل آوردند.
روزنامۀ کیهان اول بهمن57، در گزارشی نوشت: «محوطۀ زندان [قصر] تا پاسی از شب گذشته یکپارچه شور و هیجان بود. خویشان و بستگان، دوستان و آشنایان و رفقا، که همۀ روز و ساعاتی از شب را بی ‌تابانه انتظار کشیده بودند، با شعار "درود بر فدایی، سلام بر ‌مجاهد"، برای فرزندان پاک‌نهاد و آزادیخواه ملت آغوش گشودند و این در‌حالی بود که عدّۀ کثیری از خانواده ‌های زندانیان سیاسی در کانون وکلا هنوز به ‌تحصّن خود ادامه می‌ دادند و منتظر عزیزانشان بودند». 

سونامی «بیکاری پنهان» در حاکمیت آخوندی

Submit to Twitter
آمار و ارقام های حکومتی از بحران بیکاری، سخن از بی عملی و نبود فرصت های شغلی در حاکمیت آخوندی دارند؛ زیرا بر این اساس، در حالیکه دولت آخوند روحانی قول حل مشکلات را تنها طی «یکصد روز» داده بود، اکنون با نگاهی به دو سال گذشته و از زمان به روی کار آمدن « دولت تدبیر و امید» بخوبی پی می بریم که بحران های اقتصادی، مالی و تبع آن بیکاری فزاینده نه تنها کاهش نیافته، بلکه روزبروز ابعاد وخیم تری بخود گرفته است.
بحران بیکاری در میان زنان، جوانان و فارغ التحصیلان به حدی است که اکنون در جنگ و جدال باند های رژیم بر سر نمایش انتخابات دو مجلس حکومتی، گوشه های از نرخ واقعی بیکاران به بیرون درز پیدا کرده است. بنابر داده ها «تعداد کل شاغلان کشور در پاییز امسال 2 میلیون و 646 هزار و 683 نفر» دچار بیکاری مطلق هستند. همچنین در فاصله پاییز سال 93 الی 94 «بر تعداد افراد دارای اشتغال ناقص کشور (هم بیکار و هم شاغل)، 280 هزار و 912 نفر» افزوده شده است.

woensdag 20 januari 2016

عبدالعلی معصومی‌:‌ بهای اعتماد خلق


«اگر ز حلقۀ این عاشقان کران گیری/
 دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری
 گر آفتاب جهانی، چو ابر تیره شوی/
 و گر بهار نُوی، مذهب خزان گیری»
وقتی انقلاب 57 به پیروزی رسید، میلیون در میلیون مردم داغدار و بلارسیده، «در نگاه او (خمینی) آیینه یی می دیدند به وسعت آزادی»؛ در نگاه مردی که می آمد تا «دروازه های بسته» را بگشاید و بهاران آزادی را در کران تا کران میهن، میهمان کند. همه بر این باور که: «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید».
 خمینی بر فرش خونرنگ اعتماد یک خلق داغدار بر مسند قدرت تکیه زد. وعده های او، همه، امیددهنده و اعتمادبرانگیز بود، ازجمله، نخستین سخنرانیش در «بهشت زهرا»: «... می خواهیم مملکت دارای نظام ناشی از ملت باشد... خونهای جوانان ما برای این ریخته شد که ما آزادی می خواهیم... ای مردم! بیدار باشید... بر همه واجب است که این نهضت را ادامه بدهیم تا آن وقتی که اینها ساقط بشوند و ما به واسطۀ آرای مردم، مجلس مؤسّسان درست کنیم» (کیهان، 12بهمن1357). روز 16بهمن57 نیز که مهندس بازرگان را به سِمت نخست وزیر دولت موقت معرّفی کرد، گفت: «... ما یک حکومت عادل می خواهیم ؛ حکومتی که نسبت به افراد علاقمند باشد و عقیده اش این باشد که باید من نان خشک بخورم مبادا یک نفر در مملکت من زندگیش پست باشد، گرسنگی بخورد. ما چنین حکومت عدلی می خواهیم ایجاد کنیم...» (کیهان، 17بهمن57).

هادی محسنی:‌ جنبش همیاری


هادی محسنی سایت همبستگی ملی ایران
برگزاری بیستمین همیاری برای سیمای آزادی از جمعه 25 دی (15 ژانویه) تا پایان 27 دی (17 ژانویه) اعلام گردید. این همیاری در شرایطی برگزار می شود که شرایط جهانی و منطقه ای از یکطرف و شرایط کشورمان ایران بطور خاص روند ویژه ای را طی می کند. تضادها و درگیریهای درون حکومت و جنگ و جدال پایان ناپذیر در سیستم ولایت به اوج خود رسیده است. بحرانهای متعدد اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و اوج یابی تضادهای سیستم ولایت فقیه با سرعت فراوان روند آشفتگی و فروپاشی این سیستم را به نمایش می گذارد.
اگر به علت اساسی اینهمه، توجه نمائیم تماما بعد از سرکشیدن جام زهر اتمی اوج یافته است. زهری که مقاومت سازمانیافته ایران طی پروسه ای طولانی و با هوشیاری انقلابی به کام و ساختار حکومت ولایی ایران وارد کرد. این زهرهم طبق قوانین ظروف مرتبطه همچنان روند تخریب اندامهای این حکومت را در می نوردد تا اینکه قلب منحوس این سیستم را هم منفجر نماید.

zondag 17 januari 2016

اسماعیل محدث:‌ مقاومت استعارۀ زندگی

 
تلاش برای بهبود زندگی خود و دیگران احتمالاً غریزه ای است که انسان با آن به دنیا می آید. انسان، موجود اجتماعی، همیشه سعی کرده است تا زندگی و محیطی که در آن زندگی می کند را با کمک بقیه سازمان دهی کرده و با عقل و درایت مقدمات رسیدن به ترقی و خوشبختی را فراهم کند. علمی که از ارادۀ مردم یک محیط برای ادارۀ آن زائیده شد، بعدها سیاست نام گرفت. در مقابلِ عموم مردم که عمدتاً برای رفاه و سعادت خود و خانواده اشان کار و تلاش میکنند، عده ای نیز هدفشان تصاحب حاصل کار بقیه است. این معنای ابتدائی بی عدالتی است. کسانی که برعلیه بی عدالتی دست روی دست نمی گذارند و برعلیه آن می شورند، مبارز خوانده می شوند. زمانیکه دسته ای با ابزارهای مختلف و با خشونت اساساً حق ادارۀ امور را از جمع و جمهور مردم به منظور کسب منافع شخصی سلب می کنند، مبارزه ای نابرابر بین طبقۀ حاکم و گروهی شورشی و از خودگذشته درمی گیرد. اسم این مبارزه را می توان مقاومت گذاشت و منظور از شورش، معنای نجیب مقابله با بی عدالتی است. اعضاء مقاومت در قدم اول به خاطر اعادۀ حیثیت انسان پا به میدان می گذارند. اگرچه پیروزی می تواند در ذات هر مبارزه ای وجود داشته باشد، اما اعضاء مقاومت جنگ با سیستم حاکم سرکوبگر را در وحلۀ اول حق و وظیفۀ خود تلقی کرده و به آن می پردازند. برای اعضاء مقاومت هنگامیکه پا به میدان نبرد می گذارند مقاومت برعلیه بی عدالتی عین زندگی است. این طرز فکر می تواند برای افرادی که تا این حد احساس مسئولیت نمی کنند، خیلی قابل فهم نباشد، اما برای تودۀ مردم که هدف درجۀ اول بی عدالتی حکومت می باشند و آن را روی پوستشان حس می کنند، امری بسیار روشن است.

گاردین:‌ دختران خردسال ایرانی در انتظار اعدام... و جهان خاموش است

دهها دختر خردسال ایرانی در زندانهای این کشور در انتظار اعدام بسر می برند، در حالیکه جرم آنها متناسب با حکم اعدام نیست. جرائمی همچون دزدی و فرار از خانه با مردی غریبه از جمله جرائمی است که آنها را به پای چوبه دار کشانده است؛ و این در حالی است که جهان خاموش نظاره گر کشتار این دختران در زندانهای ایران است.
زنان ایران در انتظار اعدام در زندانها
روزنامه بریتانیایی گاردین موفق شده تا هویت این دختران را در زندانها و بازداشتگاههای ایران شناسایی کرده و تصاویر آنها را منتشر کند.

zaterdag 16 januari 2016

لحظه ها – همراه با جوانان اشرفی – گفتگو با محبوبه کتیرایی


م. سروش:‌ خوش به حال من که سیمایم تویی



برای راوی دردهای یک ملت. برای بازگو کنندۀ رنج کودکان کار، اسارت زنانِ در بند، فقر کارگرانِ زحمتکش. برای صدا و سیمای عصیان یک خلق بلادیده در مقابل ارتجاع و استعمار. برای سیمای آزادی، در هم شکنندۀ شام خفقان میهن و بشارت دهندۀ طلوع سپیده مان آزادی در زیباترین وطن.
در بیستمین گلریزان، با تمام توش و توان، به یاری آئینۀ تمام نمای ایستادگی و مقاومت در مقابل جباران و ستمگران، بشتابیم.
فروغ گلستان هرساله در ۳۰ دی‌، هر آنچه که از آنروز تا امروز گذشته است را مرور میکنم.
به اولین بار که آن صدای پرشور را شنیدم، برمیگردم. سخنرانی «چه باید کرد؟» امجدیه ۱۳۵۹
وقتی آن صدا در اتاقم در شهر کرمان از کاست پخش می‌شد. نفوذ کلماتش در من به قدری قوی بود که بعد از گذشت سالها هنوز روشنایی آن سخنان مرا ترک نکرده است.
با هرکس که صحبت می کردم با شور و احساسی ستایش انگیز از آنروز و آن سخنان میگفت و من دیدم که آن صدا با نیرویی سرشار بر جان هرکس که سودای آزادی و رهایی دارد پرتو افشانده است.

vrijdag 15 januari 2016

خامنه ای در بن بست انتخابات خبرگان

این روزها اخبار رسانه ها و سایت های رژیم مملو از جنگ ودعواهای باندهای رژیم ملایان در رابطه با انتخابات مجلس باصطلاح شورای اسلامی و مجلس خبرگان در 7 اسفند 94 است.
البته در 37 سال گذشته همواره جنگ و دعوای باندها و تضاد در رأس رژیم آخوندی وجود داشته و انتخابات (بویژه بعداز 30 خرداد 60 که تمامیت رژیم نا مشروع شد)، فقط یک جنگ قدرت بین باندهای دزد و جنایتکار برای بدست آوردن سهم بیشتر در قدرت بوده است. این سئوال مطرح میشود که پرداختن به انتخابات چه جایگاهی در مبارزه مردم تحت ستم و مقاومت آن دارد؟
واقعیت این است که خمینی از ابتدا دنبال حکومت اسلامی و بقول خودش خلیفه ای بود که دست ببرد و چشم درآورد. با خلیفه بایستی بیعت کرد و هرچه میگوید را بعنوان امر و نهی خدایی پذیرفت. در این ایدئولوژی ارتجاعی حاکمیت از آن خداست که بوسیله ولی فقیه (همان خلیفه) اعمال میشود و وارد کردن منتخب مردم در حاکمیت یک شرک است!. اما در انقلاب ضد سلطنتی مردم ایران، که یکی از شعارهای اصلی آنها آزادی بود، انتخابات را به خمینی تحمیل کردند. خمینی فی الواقع حکومت اسلامی میخواست و نه جمهوری اسلامی! خمینی تا آنجا که در توانش بود، تلاش کرد که سر و ته این انتخابات تحمیلی را بزند تا خلافت یا حکومت اسلامی اش را راه بیاندازد. مجلس مؤسسان را به خبرگان قانون اساسی تغییر داد تا با چیدن مهره های خودش و حذف انقلابیون، قانون اساسی که محورش ولایت فقیه باشد را بیرون بیاورد. بعد مجلس شورای ملی ایران که در قانون اساسی دست پخت همین خبرگان تصویب شده بود را نیز به مجلس شورای اسلامی تبدیل کرد. و با شورای نگهبان و نظارت استصوابی انتخابات مردم را به انتخابات در کادر نفرات مورد تأیید ولی فقیه تقلیل داد.

عواطف خانوادگی آری، دست شستن از مبارزه برای آزادی هرگز

دستاویز قرار دادن ارزشهای مورد قبول جامعه و چماق کردن آن برای کوبیدن ارزشهای والاتر و حاملان آن ارزشها شیوه ای رایج و قدیمی به قدمت حکومتهای ارتجاعی و ضد مردمی در طول تاریخ می باشد. همچنانکه مارک زنی، لجن پراکنی، دروغ و شانتاژ علیه مخالفین و شیطان سازی از آنها وسیله ای دیگر در همین راستا می باشد. در حقیقت رویکرد اول یعنی چماق کردن ارزشهای مورد قبول جامعه بخشی از سیاست لجن مال کردن مخالفین و شیطان سازی به منظور از میدان بدر کردن و نابودی آنها می باشد.
رژیمهای ضد مردمی و ارتجاعی چه نوع چکمه پوش و تاج بر سر و چه نوع نعلین به پا و عمامه به سر برای منزوی کردن مخالفین بویژه انقلابیون مضافاً بر بکارگیری مارکهائی از قبیل خرابکار، اخلالگر، تروریست، منافق، مفسد فی الارض، محارب و جاسوس و… گاه برخی از ارزشهای مورد قبول جامعه را چماق کرده تا در پرتو آن مخالفین خود را لجن مال نموده و توجیهی برای سرکوب آنها فراهم کنند، همان کارزار رذیلانه ای که در هفته های اخیر ولایت سفیانی و رجّالکان قلاده دار آن با علم کردن مسئله ‘‘عواطف خانوادگی‘‘ به دستاویز جدیدی برای حمله و هجوم علیه مجاهدین متوسل شده تا از این طریق چهره آنها را مخدوش و راه سرکوب بیشتر آنها را فراهم کنند.

حمله به سفارتخانه ها، بهایی که خامنه ای آنرا از جیب مردم می پردازد

در خبرهای سوم دیماه 1394 آمده بود که دادگاه عالی آمریکا با امضای باراک اوباما رای بر دادن غرامت هنگفتی از سوی رژیم ایران به دیپلماتهای به گروگان گرفته شده آمریکایی در حمله به سفارتخانه این کشور در تاریخ 13 آبان 1358 داده است. هچنین بابت دو حادثه تروریستی دیگر به قربانیان حادثه بمبگذاری در بیروت و عربستان سعودی نیز می باید غرامت قابل توجهی از خزانه ملی مردم ایران به قربانیان حادثه پراخت شود. در همین حال در اقدامی مشابه به دلیل بالا رفتن اراذل و اوباش های خامنه ای از دیوار سفارت انگلیس در تهران که منجر به از بین بردن برخی از اشیای داخل سفارت شد دولت انگلیس مبلغ هنگفتی بالغ بر یک میلیون پوند را از تهران درخواست نموده که صد البته پرداخت همه این هزینه ها باز هم از جیب مردم ایران خواهد بود.
با همه این اوصاف روز شنبه 12 دیماه 1394 در اقدامی کاملا غیر متعارف و غیردپیلماتیک اراذل و اوباش افسار گسیخته خامنه ای با حمله سازمان یافته به سفارتخانه و کنسولگری کشور عربستان در تهران و مشهد و به آتش کشیدن آن برگ دیگری از توحش و بربریت خویش را با نادیده گرفتن قوانین بین المللی و حقوق مردم ایران، به جهانیان نشان دادند.
همانطور که گفته شد رژیم ملایان در حمله به سفارتخانه ها سابقه طولانی دارد و این در حالیست که سفارت هر کشور جز خاک آن کشور به حساب آمده و به همین دلیل از مصونیت و امنیت بین المللی برخوردار بوده و بالا رفتن از دیوار سفارتخانه ها، تخریب اموال و به آتش کشیدن پرچم آن، دخالت آشکار در امور داخلی آن کشور محسوب شده و به نوعی به منزله اعلان جنگ با آن کشور است

zondag 10 januari 2016

جواد نامور:‌ چه کسی به "داعش" رای خواهد داد؟!


اگر هیتلر ابتدا کشور آلمان را به عالی ترین مدارج اقتصادی و نظامی ارتقا داد و سپس به فکر جهانگشائی افتاد، طرفه اینکه نظام ولایت فقیه در حالی به مداخله و دست اندازی در در کشورهای دیگر متوسل شده که از تامین مای
حتاج روزانه مردم عاجز است و ایران را به یکی از عقب مانده ترین کشورهای جهان تبدیل نموده است. استراتژیستهای ابله رژیم ادعا میکنند که مرزهای دفاعی شان را در سوریه و عراق و یمن قرار داده اند. آنها در این رویا بسر میبرند که بدین ترتیب از سرنگونی در امان بمانند و چنانکه "رهبرشان " امروز آرزو کرده است "باقی" بمانند. هیتلر با همه قدرت و توانائی و سیستمهای مدرنش آرزوی خود را به گور برد. شما که در داخل و خارج در یک "انزوای بی سابقه" بسر میبرید نیز سرنوشتی جز این در انتظار نخواهید داشت. یقین کنید که اگر دیر و زود داشته باشد، سوخت و سوز ندارد!

علی مقدم: دانشجو می میرد-ذلت نمی پذیرد، به یاد مهرداد، از سنگر آزادی تا فروغ جاویدان

donderdag 7 januari 2016

زنی که حق وجود ندارد

تمام دهه سیاه و خونین شصت را در زندان و بندهای سیاسی بسربرد، ده سال! آنهم در شکنجه گاههایی همچون اوین مخوف و قزل حصار و گوهردشت، در آن دورانی که دژخیم لاجوردی در دادستانی با خط امامیهای هفت خط، در جنایت و خونریزی علیه گلهای سرسبد نسل انقلاب، در پیشگاه آن امام کذّاب، کورس و رقابت بیرحمانه ای با هم داشتند... اتاقهای تعزیر آغشته در چرک و خون، شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص، وداع های آخر با یاران و وصیت نوشتن نوجوانان، شبهای بینهایت و فجایع واحد مسکونی و قبر و قیامت...

حدود هفت سالش را باهم در همان زندان و شرایط هولناک، همزنجیر و گاه همبند بودیم... در فاجعه ملی «قتل عام» تابستان ۶۷ در صف اعدام بود، از معدود شاهدان و بازماندگان در آن هنگامه ی بود که یاران همبندش را بسوی طناب های دار میبردند و خدا میداند که شاهد چه صحنه هایی بوده... وقتی هم که از بند و زندان رها شد و حتی تشکیل خانواده داد باز هم آرام و قرار نداشت. سرانجام بعد از چند سال، کودک دو ساله اش را که پاره تنش بود به خانواده اش سپرد و برای ادامه مبارزه با ملایان تبهکار راهی خط مقدم نبرد در «اشرف» و خطرناک ترین جایی شد که جز جنگ و جراحت و زندگی سنگری و محاصره و بمباران و کشته شدن چیز بهتری برایش متصور نبود.

بارها تا یک قدمی مرگ پیش رفت و شاهد بدنهای مجروح و یا پیکرهای تکه تکه شده یاران عزیزش بود. در این مسیر و برای وقف تمام عیار زندگیش بخاطر آرمانش، حتی از همسرش نیز جدا شد. شرایط سیاسی و نظامی تیره و تار بود و چشم انداز روشنی در پیش نبود ولی این «زن» همراه با خیل یارانش جا نزد در حالیکه برخی دیگر و از جمله همسر سابقش، با هر توجیهی، ترجیح دادند که به همرزمان سابق شان پشت کنند و رفتند. او با سی و چند سال سابقه زندگی سیاسی و مبارزاتی بعنوان یک رزمنده آزادی، هنوز با یک امید و آرزو زندگی میکند: سرنگونی فاشیسم مذهبی!

او حالا در لیبرتی در شرایط بسیار طاقت فرسای زیستی و محاصره پزشکی، در کنار همان یاران و دلاورانی بسر میبرد که پس از سالیان بر سوگندشان برای آزادی و به پیمانشان با خلق محبوبشان همچنان وفادار مانده اند، در حالیکه در هر شب و هر روز و یا حتی هر لحظه، سایه موشکهای مرگبار سفارشی از جانب ملایان و لهیب آتش انفجار و نفیر سوت قبل از انفجارشان را بر روی قتلگاه خود میتوانند حس کنند... ولی هنوز ایستاده اند البته با غرور و افتخار!

اسمش پروین است، پروین فیروزان، شاید اگر ایرانی و مجاهد نبود الان در ادبیات سیاسی معاصر و در محافل مبارزان تبعیدی، بسا درودها و سرودها به افتخارش ترّنم و طنین انداز میشد و چه بسا در رزمندگی و پایداری و فداکاری، حتی از «رزا لوکزامبورگ» و یا «تانیا» همرزم چه گوارا و «جمیله بوپاشا» و بسیاری دیگر از زنان پارتیزان و مبارزان جانفشان معروف جهان، منزلتی بالاتر میافت.
شاید هم کافی بود او زن کُردی باشد از اهالی شجاع کوبانی یا چریکی چپ در جنگلهای بولیوی... آنوقت فیلمها و کلیپ های واقعی از فرازهای زندگیش ساخته میشد ... حتی بی بی سی هم برای خالی نبودن عریضه برای او و یارانش برنامه ویژه میگذاشت، البته با دعوت از دوستانش و نه دشمنانش!
ولی هیهات که فعلآ در چهارچوب سیاست جهانی مماشات و تبانی ارتجاع داخلی و استعمار خارجی بر علیه منافع مردم ایران، این چنین مقرر شده که مجاهدین ایرانی کاملآ سانسور شوند و بدتر از آن سنگسار سیاسی شوند و البته ریختن خونشان هم که مباح است، حتی دست بسته و بی سلاح و بیدفاع...

همه ما، ملاهای تبهکار را خوب میشناسیم، همان قاتلین آزادیخواهان ایران زمین و غاصبین حق حاکمیت مردم ایران، که البته دشمن اصلی ما، همه ما، و از جمله پروین و یارانش هستند. ولی اوضاع و احوال روزگار ما بسا فراتر و پیچیده تر از این حرفهاست، بخصوص وقتی پای نارفیقان نابکار و خائنین خنجر بدست هم به میان میاید...
من در حد همان خاطرات سایه روشن دوران زندان، پروین را دختری متواضع و مهربان بیاد دارم. در تمامی سالهای تبعید هم با اینکه از طریق سیمای آزادی و یا سایتهای اینترنتی با اشتیاق دنبال میکردم، بندرت میدیدم که او از دلاوری و درد و رنج و یا خاطرات تلخ و شیرین خودش چه در زندان و چه در میدانهای رزم آزادیبخش سخن بگوید... چند روز پیش اما، او با همه بردباری و ازخودگذشتگی که در برابر ناملایمات و نامردمی ها، بخصوص طی سالهای پرفتنه اخیر داشته و خودش را سنگ زیرین آسیاب کرده بود، برای مقابله با یک جنگ کثیف روانی، نامه روشنگری نوشت و از مجامع حقوق بشری تقاضای کمک کرد.

ماجرا بسادگی از این قرار است که همسر سابق پروین، یعنی عباس محمدرحیمی، در حالیکه ۱۸ سال پیش رسمآ از یکدیگر جدا شده و طلاق گرفتند و ۱۱ سال قبل هم عباس از کلیه روابط مجاهدین جدا شده و سالهاست که در انگلستان زندگی شخصی خودش را دارد و حالا متاسفانه بخاطر بیماری مزمن سرطان در بیمارستانی در لندن بستری است، بناگاه در یک نامه چند خطی، آمرانه از رهبری مجاهدین میخواهد که پروین را هرچه زودتر از «لیبرتی» نزد او و پسرش به «لندن» بیاورند! و اگر این کار نشود آنوقت همان کاری را میکنند که الان دارند میکنند! یعنی سیلابی از اتهام علیه مجاهدین و رهبرانش...

من خانواده «محمدرحیمی» را لااقل از دوران زندان بخوبی میشناسم. دو دختر دلاور این خانواده یعنی مهری و سهیلا محمدرحیمی از عزیزترین یاران مجاهدم بودند که در تابستان ۶۷ سربدار شدند. دو پسر دلیر این خانواده، عزیز و هوشنگ نیز یکی فدایی و یکی مجاهد، جان شیرین را فدای راه آزادی کردند. همینطور یک نوه شانزده ساله این خانواده هم بنام حسین مجیدی به جرم مجاهد بودن تیرباران شد. حتی پدر و مادر این خانواده هم یکی دو سالی در بندهای سیاسی بودند. خود عباس هم بعنوان هوادار مجاهدین ده سال زندان بوده، هفت سالی هم در اشرف بوده...

ولی اصل داستان نه عباس و بیماریش است نه عاطفه خانوادگی و نه ارزشهای انسانی و یا پرنسیبهای سیاسی... همه اینها ابزاری است که رذیلانه توسط ایرج مصداقی در صفحات مجازی، برای سربریدن حقیقت و انکار واقعیت بکار گرفته میشود. جفاکاریی که در اولین قدم با نامردی تمام «وجود یک زن سالار» یعنی همبند عزیزم پروین را کاملآ نفی میکند و در قدم بعد شریرانه تمامیت یک جنبش، تشکیلات و رهبری آن را میالاید.
برای او درد و رنج دیگران، و مرگ پدران و مادران، و کشته شدن مجاهدان و رزمندگان، و هر شکست و پیروزی جنبش آزادیخواهانه مردم ایران و خلاصه هر اتفاق کوچک و بزرگ دیگری در صحنه سیاسی ایران، قبل از هرچیز در ذهن بیمار و مالیخولیای او «سوژه ای» است برای نفرت پراکنی و هرزه نویسی علیه مجاهدین و رهبری آن!

شاید باورش و یا درکش مشکل باشد ولی متاسفانه حقیقت دارد. همین بیماری و بستری شدن عباس (ابراهیم) را ببینید، چند سال پیش هم او با همین بیماری سرطان مغز در همان کشور محل سکونتش یعنی انگلستان بستری شد، جراحی شد و حتی متاسفانه در زیر عمل دچار سکته مغزی شد... حالش هم اصلآ خوب نبود ولی عباس اصلآ بخودش این حق را نداد که «زن» سابقش را بعنوان «مایملک» دائمش از اشرف احضار کند و تازه مثل اینبار بقول خودش «افشاگری» هم بکند.

مشخص است که در این جنگ روانی جدید هم مثل تمام سوژه های دو سه سال اخیر، باز هم کانون نفرت و انبان کینه و منبع این کینه ورزی ویرانگر خود مصداقی است. نمیشود از سوئد به لندن برود و با سواستفاده ناجوانمردانه از درد و رنج یک خانواده داغدار که اتفاقآ افتخار و سربلندی عزیزان جانفشان شان با اعتبار خانواده بزرگ مجاهدین و فدایی عجین است، زهر و کین پایان ناپذیرش را بر سر و روی همین مجاهدین سراپا خونین تخلیه نکند.
به تاریخ نوشتن نامه احضاریه از طرف عباس و پسرش و انتشارش در سایت پژواک مصداقی توجه کنید، کار خودش است.... ادامه اش هم مثل سوژه های قبلی است، ورود باند قلمزن مربوطه و فرافکنی منجلاب درونی، و بعد انتشار نامه دادخواهی از طرف خانواده با همان ادبیات مصداقی و تولید فیلم و مصاحبه و هزار دروغ و دغل دیگر.. البته تمام این «روشنگریهای» فی سبیل الله هم، بی کم و کاست در دهها سایت آلوده «وزارتی» ساعت به ساعت با عکس و تفصیلات چاپ و بازنشر میشود!

راستش در این یکی دو سال و در پروسه این جنگ کثیف روانی، به تلخی سعی میکردم از ورود و دخالت مستقیم در آن پرهیز کنم چرا که فکر میکردم این فضای آلوده و آشفته هرچه بیشتر مورد سواستفاده وزارت جهنمی اطلاعات آخوندی قرار میگیرد. ولی بتدریج برایم محرز شد که اتفاقآ تمام این اتفاقات در چهارچوب همان پروژه پلید «شیطان سازی» و بی اعتبار کردن اپوزیسیون ملایان، توسط خود «وزارت» و ستاد «نفاق» آن هماهنگ و هدایت میشود. چگونگی و مکانیزم این کنترل، نقش و ماهیت بازیگران این کارزار نامشروع، و رابطه مستقیم یا غیرمستقیم و آگاهانه یا ناآگاهانه آنان، چندان تفاوتی در نتیجه کار ندارد. از نظر من و در یک تصویر کلی تر، در این جنگ سیاسی روانی ما با خود وزارت اطلاعات طرف هستیم.

بهرحال داشتم از همبند عزیزم، آن زن آزاده و مجاهد خلق پروین فیروزان میگفتم و اینکه او در برابر اِعمال نظر و دخالت این مردان صاحب اختیار! به حریم زندگی شخصی و سیاسی اش و سواستفاده دشمن حاکم، در یک نامه سرگشاده به کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل مینویسد:
« سایت‌های وزارت اطلاعات مدت‌هاست در مقالات و نامه‌هایی توسط همسر سابق من بنام ابراهیم محمد‌رحیمی که ۱۸ سال پیش از یکدیگر طلاق گرفته و هیچ نسبتی با من ندارد، علیه شخص من لجن پراکنی نموده و چنین وانمود می‌کند که من خلاف انتخاب خودم در لیبرتی هستم و خواستار دیدار با من شده است.... من یک دختر جوان نیستم که فریب کسی را بخورم. من زندگی و مسیرم را خودم انتخاب کرده‌ام و به آن عشق می‌ورزم. من ۵۳ ساله و لیسانس هستم و به ‌اندازۀ کافی سرد و گرم‌ چشیده‌ام که استقلال رأی داشته باشم.... »

آنوقت در برابر این درخواست و دادخواهی ساده و حداقلی یک زن آزاده با آن سوابق و دانش و تجربه، بلافاصله مصداقی با تهمت و تحریف وارد میشود و همان اول کار در هرزنامه خود، تمام شخصیت و منزلت و درک و شعور و حتی موجودیت این «زن رزمنده» را لگدکوب میکند و با رذالت مدعی میشود این نامه را مسعود رجوی نوشته است و پروین فقط امضا کرده است! یعنی که این «ضعیفه» اساسآ چنین حق و توانایی ندارد، شعور و اراده ای از خود ندارد، بلد نیست چیزی بنویسد، حتی زبان گفتن هم ندارد، اصلآ حق وجود ندارد!

تصورش را بکنید سوگلی سایتهای بدنام وزارت اطلاعات در حالیکه خودش حتی یکساعت شرایط سخت و پیچیده زندگی و مبارزات شیرزنانی همچون پروین را در میدانهای نبرد آزادیبخش و جنگ سیاسی و بمبارانهای مهیب و محاصره و تحریم و تهدیدهای مداوم، نه تجربه کرده و نه حتی توان و انگیزه فهمش را دارد، چه تصویری از یک زن فرمانده و عضو شورای رهبری مجاهدین میدهد... زنانی بی اراده، بی سواد، بی هویت و بزدل که مسحور و اسیر یک رهبری «بزدل و فراری» در یک «فرقه تاریک اندیش» شده اند!

نفرت پراکنی او به همین جا ختم نمیشود. در همین هرزنامه، پروین و پروین ها توسط این فرد فرومایه متهم میشوند که در مناسبات داخلی خود با رهبری مجاهدین آلوده به روابط جنسی بوده اند... واقعآ تنم میلرزد از اینهمه بی شرافتی وقتی چنین اتهاماتی را میخوانم. در آن سالهای خون و جنون در زندانهای خمینی، حتی لاجوردی و حاج داوود رحمانی هم برای زدن چنین اتهاماتی به ما دچار دست انداز میشدند... بسیاری میدانند و تجربه کرده اند و عمیقآ باور دارند که در تاریخ سیاسی معاصر ایران، نسل دختران و زنان مجاهد خلق در زمره پاکترین، پاکبازترین و پرهیزکارترین بوده اند. چنین اتهامات اخلاقی و کثیفی فقط از درون ذهنی تراوش میکند که یا خودش آلوده و ناپاک بوده است و یا در سقوط و انحطاط به چنین منجلابی رسیده است.

حالا عدالت و انصاف را ببینید، زنی رزمنده و آزاده با کوله باری از تجربیات گرانبارِ یک نسل، با پنجاه و چند سال سن حق ندارد در مورد زندگی و آینده خودش و نقشه مسیر و مشی مبارزاتی اش تصمیم بگیرد و انتخاب کند ولی بدخواهانش و دشمنان سازمان آرمانیش این حق را دارند که از راه دور برای او تصمیم بگیرند و او را وادار کنند از اصول اعتقادی و سیاسی که سی چهل سال برایش جنگیده دست بشوید، به همسنگران و همرزمانش پشت کند... و بفرموده هرچه زودتر خودش را از «لیبرتی» به لندن و نزد شوهر سابق اش که بیمار است برساند.

سالها پیش وقتی عباس، بهردلیلی تصمیم به ترک پایگاه اشرف و جدایی از یاران مجاهدش گرفت قاعدتآ پروین معترض او نشد که جاگذاشتن همسر سابق آنهم یک زن در وسط بیابانهای عراق با مرام «لوطی گری و جوانمردی» جور در نمیاید... چرا که بحث بر سر دو انتخاب و دو مسیر کاملآ متفاوت از زندگی بود و آن دو دیگر هیچ پیوند و تعهد خانوادگی نسبت به هم نداشتند. یکی برای ادامه مبارزه با فاشیسم مذهبی در کنار یاران ماند و ایستاد و دیگری بدنبال زندگی شخصی خود رفت...
بنگرید حالا که پروین فقط با یک نامه از حق انسانی و استقلال نظر خود دفاع کرده، تازه طلبکار هم شده اند که چرا ول نمیکنی و نمیایی پیش ما! میدانم ممکن است باور نکنید ولی بروید نگاهی به سایت پژواک مصداقی و دیگر سایتهای آلوده وزارت اطلاعات بکنید تا ابعاد این فاجعه را بهتر متوجه شوید.

طنز روزگار را می بینید! در فرهنگ منحط مصداقی و باندش هرکس که از مجاهدین جدا شود و ترک صحنه نبرد و مقاومت علیه رژیم را بکند میشود «منتقد دلسوز» و اگر با پایداری و وفاداری بایستد و جانفشانی کند میشود «اسیر فرقه رجوی» و موجودی بی هویت تا حد یک «امضا» پای یک نوشته! و البته با دهها و صدها صفحه یاوه گویی و ردیه نویسی و نفرت پراکنی علیه شان و راه و راهبرانشان... ولی وای به روزی که کسی مثل پروین فقط با یک نوشته تک برگی، دست آنها را رو کند و بساط فریبکاری و شیادی شان را بهم بزند آنوقت در صفحات مجازی هوار هوار میکنند که این «فروریختن انسانیت» است، این «اوج حضیض و بیرحمی و بیشرمی» است... و ما «داد خواهیم این بیداد را»!

بله متاسفانه عباس بیمار است و در یکی از بهترین بیمارستانهای لندن بستری و تحت نظر میباشد و به لحاظ پزشکی هرکاری که نیاز باشد قطعآ از او دریغ نمیشود... حالا موج موشک پرانی و سونامی آتش و خون در لیبرتی به کنار، ولی آیا مدعیان «بیداد» پروین، از درد و رنج و بیماری او و یارانش هم سخنی میگویند؟ آیا نمیدانند که پروین و پروین ها در زندان لیبرتی از حداقل امکانات پزشکی و درمانی نیز محروم هستند و در حال «زجرکُش» شدن هستند؟ آیا نمیدانند برخی از آنان با چه بیماریهای طاقت فرسایی تا لحظه مرگ درد میکشند ولی حتی دریغ از یک داروی مناسب و مسکّن.... آیا نمیدانند که بعضی از آن زنان و مردان پاکباز با یک بیماری ساده ویروسی یا عفونی که بسادگی قابل درمان است بخاطر ممانعت عمدی مزدوران رژیم درعراق و عدم معالجه بموقع، دچار کوری یا ناشنوایی یا حتی فلج و نقص عضو میشوند؟ آیا آن مدعیان و «منتقدین دلسوز» مجاهدین نمیدانند که حتی بیماران صعب العلاج ساکن لیبرتی را هم به این سادگی اجازه خروج و رفتن به امریکا و اروپا و جایی مثل لندن نمیدهند؟

من خودم هیچوقت در اشرف و شرایط نظامی و جنگ آزادیبخش نبودم و چنین انتخابی نکردم ولی به انتخاب یاران و همبندان دلاورم مثل پروین با افتخار احترام میگذارم. همانطور که در همین متن نیز صرفآ از حق انتخاب آنان دفاع میکنم و معتقدم آنان، همه آن سالار زنان، در خط مقدم مقاومت برای آزادی مردم ایران قرار دارند...

در زندگی خانوادگیم نیز تجربه تلخ از دست دادن برادر عزیز و جوانم محسن را بخاطر بیماری سرطان در دهه شصت داشته ام. در حالیکه بنا بر تشخیص پزشکان فوق متخصص امریکایی در آن زمان، من میتوانستم حتی ناجی او باشم ولی زندان و عدم پذیرش شرایط زندانبانان رذلی همچون حاج داوود رحمانی و ناصریان یا همان آخوند مقیسه سفاک... باعث تاخیر پنج ساله ای شد که نهایتآ برادر مهربان و روشنفکرم چند ماه بعد از رهایی من از بند و زندان، در اولین روز ژانویه سال 1989 از آغوشم پرکشید و رفت... میخواهم بگویم که با تاسف و تاثر میتوانم شرایط خانواده داغدار محمدرحیمی را درک کنم و برای عباس صمیمانه آرزوی سلامتی دارم.

روی صحبتم اما با آن فرومایگانی است که بدنبال یافتن سوراخ یا حلقه ضعیفی در خانواده های زجرکشیده و سوخته دل مجاهدین، از هر سوژه ایی برای تخریب حیثیتی و تشدید تضادهای فرعی درون اپوزیسیون، علیه مجاهدین و رهبرانش، به شکل تنفرانگیزی سواستفاده میکنند. مسئله فقط به دو سه سال اخیر مربوط نمیشود و ریشه در سالهای دورتر دارد. من نمونه اینکار زشت و ناشایست را در رابطه با بستگان و دوستان نزدیک خودم نیز شاهد بودم و از این بی پرنسیبی واقعآ جاخوردم. داستان مربوط به دهسال پیش است زمانی که من و همسرم، ایرج مصداقی را بعنوان یک «دوست همدرد و همراه» به خانه و زندگی خودمان دعوت کردیم و او را محرم و مورد اعتماد میدانستیم و به بستگان و دوستان نزدیک معرفی کردیم... ولی متاسفانه مدتی بعد متوجه شدم که یکی از اهداف شخصی او در هر محیط یا خانواده مجاهدی که برده میشد و یا وصل میشد، یافتن حلقه ضعیف برای مسئله دار کردن و ایجاد سوراخ در روابط و مناسبات منسجم و صمیمی بچه ها بود... جزئیات این تجربه و خاطره خیلی ناخوشایند را فعلآ ازش درمیگذرم.

دیروز وقتی صحبتهای پسر بیست ساله پروین و عباس را روی نت شنیدم و اینکه با سادگی از صحبت تلفنی با مادرش در لیبرتی میگفت: « به مامانم گفتم بیا بیرون از اونجا، اونجا برات خوب نیست...» واقعآ متاثر شدم. امروز هم باصطلاح نامه ای که بنام او منتشر کردند را دیدم. نوشته ای که در آن زهر و کین مصداقی در تمام خطوط آن موج میزند، اصلآ دست خط خود مصداقی ست... راستش وقتی خودم را بعنوان یک مادر جای پروین میگذارم قلبم به سختی میگیرد که اینها چطور با بی پرنسیبی پسر جوانش را که چیز چندانی از مسایل سیاسی نمیداند در مقابل او قرار داده اند و چطور با شیادی از او و عواطفش بعنوان یک وسیله و اهرم فشار روی پروین استفاده میکنند که از انتخابش دست بکشد.
تازه ایکاش ابعاد مسئله فقط در حد درگیری و تنش عاطفی درون یک خانواده بود. چیزی که این پسر جوان، مثل پسر خود من، هیچ اطلاعی از آن ندارد ولی قطعآ امثال مصداقی کاملآ به ابعاد و تاثیرات بیرونی آن آگاهی و اشراف دارند این است که همه این اتفاقات و جنجالهای ناجوانمردانه، صرفنظر از اینکه از کجا و توسط چه کسی استارت میخورد، حلقات متصل پروژه بزرگی است که توسط مدیرکل ستاد «نفاق» در وزارت جهنمی اطلاعات برای لجن مال کردن نیروی محوری اپوزیسیون، هماهنگ و مدیریت میشود.

قطعآ این نه اولین سوژه جنگ روانی دشمن غدار علیه فرزندان مجاهد و مبارز میهنمان ایران است و نه آخرین آن خواهد بود. ولی در پس همه این ماجراهای تلخ و ناگوار، درس و تجربه آموزنده ای نیز وجود دارد. از جمله عبرت انگیز است وضعیت فردی که روزگاری خودش را سخنگوی زندانیان سیاسی مجاهد و صدای سربداران راهروهای مرگ و فعال مستقل حقوق بشری... قلمداد میکرد و حالا در جمع اکثریت عظیم زندانیان سیاسی مجاهد در داخل و خارج از کشور، مطرود و منفور است. بخصوص بیشتر بچه های زندانی سیاسی کنونی که در رویارویی مستقیم با جلادان و بازجویان اسلامی، و تجربیات روزانه شان از شکنجه های روانی درون زندان، شناخت عینی تر و عمیقتری از نقش مکمل این گونه نارفیقان در جنگ روانی دشمن ضدبشری علیه زندانیان سیاسی دارند. در این مورد جای صحبت بسیار است که فعلآ بماند....

البته او خودش بهتر از هرکس دیگری از این تنفر گسترده اطلاع دارد و برای همین در سایت پژواک جرئت نمیکند به سرشناسترین و شجاعترین زندانیان سیاسی کنونی ایران حتی نزدیک شود. دلیرانی همچون علی معّزی، سعید ماسوری، صالح کهن دل، ماشالله حائری، مریم اکبری منفرد، افشین بایمانی، میثاق یزدان نژاد، فرزاد مددزاده و... که هیچ مطلب یا خبر یا بیانیه ی از آنها چاپ نمیکند. یا بطور مثال در رابطه با درگذشت مادران دلاوری همچون مادر داعی و مادر دشتی ... که همین هفته های اخیر، با عکس و فیلم در صدر اخبار طیف گسترده اپوزیسیون قرار داشتند جرئت نمیکند در سایتش چیزی از اخبار و رویدادهای عالمگیر مرتبط با آنان انتشار دهد. حتی صحبتهای طوفانی دکتر ملکی بر سر مزار مادران مجاهد را هم سانسور کامل میکند... چرا که مصداقی پس از آن سقوط و انحطاط سیاسی و اخلاقی و هم کاسه شدن با اطلاعات آخوندی، تمام وجودش مملو از نفرت و کینه است نسبت به نام رجوی و راه مجاهدین و هر آنکس که به آنان وفادارست. وضعیت رقت انگیز و البته عبرت انگیزی است!

بدون تردید آینده سیاسی ایران به حذف فاشیسم مذهبی و سقوط ملایان راه خواهد برد. این قانون تکامل و اراده خلق و مشیّت الهی است. کی و کجا و چگونه؟ من نمیدانم! ولی مطمئن هستم در آن روز تک تک ما، همه ما، چه زنده و چه مرده، در پیشگاه تاریخ و نسل پیروز فردا، مورد قضاوت عادلانه و بدون اغماضی قرار خواهیم گرفت که در سخترین و مهیب ترین دوران حیات مردم و میهن خود در کدام سوی تاریخ قرار گرفتیم و حرکت کردیم:
آیا در میانه میدان جنگ سیاسی و نظامی، با رزمندگان آزادی همسو بودیم یا با دشمنان آزادی؟ با جلادان حاکم هم جبهه شدیم یا با مجاهدان محکوم؟

مینا انتظاری
۸ دی ماه ۱۳۹۴

هادی مظفری:‌ حال وروز اینروزهای بیت عظما از زبان پیشکار معظم له

 
هادی مظفری
اینروزها از اندرونی حضرت آقا خبرهای خوبی نمی رسند. به قول معروف والزّاریاتی است که نگو و نپرس. مصیبت در مصیبت و عزا پشت عزا.
پیشکار آقا، خودش می گفت همه چیز قوز بالا قوز شده است. مشکلات مملکتی و منطقه ای و جهانی یک طرف، جناب ملک الموت هم دارد یکسره و بی وقفه بالای سر بیت برای خودش ویراژ می دهد.
می گفت: بعد از اینکه احمدی نژاد که الهی چشمان عدسی اش به باباقوری مزمن مبتلا شود آقا را از نفس کشیدن هم ناامید کرد، شیخ فری و دار و دسته اش آمدند اینجا و نشستند رو در روی آقا و شرم را خورده و حیا پس داده، گفتند که اگر عطای بمب اتمی را به لقایش نبخشید، چه می شود و چه و کذا و کذا... حضرت آقا هم با قاطعیتی که در همۀ عمرم از کسی ندیده بودم رو به آنها کرده و فرمودند: اگر واشنگتن سیتی را در دست راست من و مسکو را در دست چپم قرار دهید، از بمب اتم کوتاه نخواهم آمد.
خلاصه آنقدر گفتند و گفتند و از حال و روز مملکت و ضرورت برداشته شدن تحریمها و ترس از قیام مردم روضه خواندند و نوحه سرایی کردند که آقا اندکی از قاطعیت خود کاستند و فی الفور بساط غنی سازی فردو را یکسره جمع و جور کردند و قلب راکتور اراک را هم اجازه دادند که با بتن از کار بیندازند. آنگونه که گویی نه خانی آمده و نه خانی هم رفته است.
 همین چند روز پیش نروژی های اجنبی آمدند و نزدیک به دوازده هزار تن اورانیوم غنی شده بیست درصدی آقا را بار زدند و روانۀ روسیه کردند. البته آنها هم قول داده اند که در مقابل جهت جشن تولد معظم اله کیک زرد تقدیم کنند.
خودم دیدم که آقا به یکی دو تا از اطرافیانشان می گفتند: کیک زرد به چه درد ما می خورد آخر؟! همه چیزمان را داده ایم که مثلا تحریم ها را بردارند. تازه تحریمها را هم که تمام و کمال بردارند که بر نمی دارند، سقوط قیمت نفت هم که با سقوط ارزشهای نظام ما مسابقه گذاشته اند و هیچکدام کوتاه بیا نیستند. همینطوری پیش برود فردا از عهدۀ مخارج همین بیت خودمان هم بر نمی آئیم چه رسد به مملکت. حالا هم که گیر داده اند به موشکهای الهی نظام ما، و سپس در حالی که سخت برافروخته شده بودند با روحیه ای «انقلابی» و مشت گره کرده تقریبا فریاد زدند: خاک بر سرت ظریف که به خاک سیاهمان نشاندی.
 پیشکار آقا سیگاری روشن کرد، پک عمیقی زد و ادامه داد: دلخوشی های آقا اینروزها دارند یکی یکی از دست می روند. همین آقا «مجتبی» که کلی آقا روی ایشان برای جانشینی و ولایتعهدی خودشان حساب باز کرده بودند، حسابی آقا را ناامید کرد رفت پی کارش. خودم با همین دوتا گوشهایم شنیدم که زیر لب زمزمه می کردند: اینهمه روی این بچه سرمایه گذاری کردیم، روضۀ زعامت و اصول مملکت داری در گوشش فرو کردیم عاقبت پدرسوخته تبدیل شد به سردسته اختلاس چی های مملکت. اصلا انگار ناف این بچه را با قیچی اختلاس بریده اند که به هر پرونده ای که ورود می کنیم همین که لایه های اولیه را کنار می زنیم می رسیم به مجتبایمان و هی مجبور می شویم فرمان «کِش» ندادن صادر کنیم و مضحکۀ عام و خاص شویم.
بنده خدا آقا راست می گویند. پاچه ورمالیده ای شده است این مجتبی برای خودش که اون سرش ناپیدا. عظمای ما را سکۀ یک پول کرده است پدرسوخته.
راستش دلمان بدجوری برای آقایمان می سوزد. بنده خدا نه از اتمی کردن نظامش خیری دید و نه از مجتبایش. بدشانسی پشت بدشانسی و بدبیاری به دنبال بدبیاری مثل سریش عبای نازنینش را چسبیده و رها نمی کند. حاسدان و چشم تنگها هم بی نهایت از اینجا تا الی ماشاءالله صف بسته اند و چشم دیدن موفقیت و ترقی حضرتشان را ندارند.
یک قلم از این جهان عریض و طویل و پیچ در پیچ، آقا یک هلال نازک شیعی را طلب کرده بودند که همین را هم این حاسدان و بخیلان نتوانستند به ایشان ببینند. در بوق و کرنا کرده و رسوای عام و خاصشان نمودند.
در عراق دارند مهیا می شوند تا با سلام و صلوات دُم مبارکشان را بگیرند و بیندازند بیرون. در سوریه معظم له دیدند زورشان بدجوری به مخالفان برادر اسد نمی رسد، مجبور شدند پای روسهای اجنبیِ مفت خور را هم به بلاد مسلمین باز کنند تا بلکه شاید دری به تخته بخورد و باریکه ای از هلال در ید قدرت باقی بماند. منکه چشمم آب نمی خورد. مشهدی حسن آبدارچی بیت هم که با من هم عقیده بود می گفت: اینا برا فاطی تنبون نمی شه.
 حالا همه اینها یک طرف یمن هم یکطرف. باور کنید که چهل شبانه روز عزای از دست رفتن یمن داشتیم و بساط سینه زنی در بیت عظما برقرار بود. یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوی. دل آقایی که غنج می زد برای هم مرز شدن با عربستان سعودی حالا تبدیل شده به یک کاسۀ لبالب از خون.
مدیونی اگر فکر کنی که درماندگی های آقایمان به همین جا ختم می شود و دیگر هیچ. آقا اینروزها همه اش در زیرزمینی اندرونی که برای لحظات ملکوتیِ دود و دَم و فلوت زنی ساخته و پرداخته اش کرده زیر لب زمزمه می کند که:
اگه دردم یکی بودی چه بودی ..... وگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم طبیبی یا حبیبی ..... ... از این هر دو یکی بودی چه بودی
امان از رفیقِ نارفیق. آقا دیگر نه در وطن دلش شاد است و نه رو و آبرویی در غربت برایش باقی مانده است. یک قلم همین شیخ اکبر مگر خودش و خاندانش که الهی جِز جگر بگیرند کم از قِبَلِ سخاوتمندی و چشم پوشی های حضرتشان، بردند و خوردند؟! اینهم آخر عاقبتشان. آقا همان دستی را که قابلیت تکان دادن دارد تا آرنج در عسل فرو کردند و تا ته حلقوم این شیخِ نمک نشناس فرو چپاندند. نتیجه هم اینکه شیخ عسلها را یکجا بلعید و یک گاز پدر در آورِ خانمانسوز هم از دست مبارک گرفت.
خودم با همین دوتا چشمهایم دیدم که یک روز با کلی خدم و حشم که از صدقه سر ولایت آقا دور خودش جمع کرده، آمده بود اینجا خدمت ایشان. نشسته بود و با آن دو تا چشمان نخودی زل زده بود به آقا و در خصوص انتخابات مجلس و خبرگان برای جنابشان خط و نشان می کشید. مردک انگار مملکت ارث پدرش هست که می خواهد یکجا بالا بکشد. آقا هم که ماشاءالله زیر بار حرف زور نمی روند مگر اینکه زورش خیلی پدر در بیار باشد. در حین بحث و گفتمان هم وقتی که از فرمایشات آقا عصبانی شد چنان انگشت سبابه دست راستش را که الهی وبال گردنش بشود به علامت تهدید به طرف صورت مبارک آقا نشانه رفت که اگر آقا اندکی غفلت کرده بودند و سر مبارک را عقب نکشیده بودند تا نیمه در چشم مبارکشان فرو می رفت.
خلاصه خدا خودش رحم کند سر این انتخابات. بین خودمان بماند از پچ پچ های نزدیکانِ خیلی نزدیک آقا خودم شنیدم که عظمایمان از دست این رفسنجانی و دار و دسته اش شبها هم خواب خوش ندارند، دائم کابوس انتخاباتی مخصوصا از نوع خبرگانی اش را می بینند و گه گاه هم شنیده شده که در خواب، فحشهای غیر شرعی و مکروه نثار «خواص بی بصیرت» کرده اند اما شما را به خدا اینها را جایی نگوئید که برایمان مکافات می شود.
باز هم مدیونی اگر فکر کنی که مشکلات لاینحلِ آقا سید علی به همین جا ختم می شود و فارغ.
 از سال هشتاد و هشت که مردم نمک نشناس به خیابانها ریختند و آن الم شنگه ها را به پا کردند، تا همین الان که من با شما اختلاط می کنم، آقا حتی یک شب خواب راحت به چشمانِ مبارکشان فرو نرفته است. اصلا حساسیتی روی کلمه «مردم» پیدا کرده اند که عجیب! حق هم دارند. شما ببینید سر یک قلم «پروستات» ناقابل با آقا چه کردند؟! اصلا هم بیخود نیست که مقرر فرموده اند به جای کلمه مردم، در بیت رهبری از کلمه «ناس» استفاده شود. خودشان هم همیشه میان لب و دندان مبارک از همین ناس استفاده می نمایند.
از بحث دور نشویم. آقا اینروزها بدجوری نگران است که مردم کاسۀ صبرشان لبریز شده و دست به حرکتی غیر اسلامی بزنند و دود ودودمانش را بر بادِ فنا بدهند. همین پریروز سردار نقدی را احضار کرده بودند. خودم دیدم که با دست مبارک گوشش را کشیده بودند و نکات امنیتی را همچون «یاسین» در گوشهای درازش فرو می کردند.
عربها هم که دیگر شورش را در آورده اند. آقا کلی سرمایه گذاری کرده بودند تا در بلاد حجاز شیخی علم کنند و سر فرصت الم شنگه ای راه بیندازند. کلی برنامه ریزی کرده بودند. خیلی هم خوشحال بودند. می دیدم که گاهگاهی وقتی خیلی کیفور بودند حتی بشکن هم می زدند و دَم می گرفتند که:
نه چَک زدیم نه چونه..... حجاز تو جیبمونه
حالا ببینید این خدانشناسها با شیخِ دست پرورده و در آب نمک خوابانده شدهِ مقامِ معظم چه کردند؟! خودتان قضاوت کنید. با این توصیف دیگه حالی به آدم می مونه؟! آقا هم که اوضاع را اینجوری دیدند، فرمودند: اگر حجاز را نمی توانیم تسخیر کنیم، سفارتخانه شان را که می توانیم. من و تعدادی از سران سپاه و بسیج از اینهمه درایت مقام رهبری کلی کیف کردیم و انگشت تعجب هامان را گزیدیم. ماشاءاله همه کارهاشان از روی حساب کتاب هست.
البته بگذریم که خیلی زود معلوم شد که نه ما و نه آقا اصلا به عواقب این کار فکر هم نکرده بودیم. ایشان یک شکری خوردند و بلافاصله مجبور به غلط کردم گویی از زبان یکی از فرماندهان سپاهشان شدند. همین امروز که خدمتشان شرفیاب شدم دیدم دائم دست پشت دست می زنند و هی تکرار می کنند که: چی می خواستیم و چی شد.
نتیجه اینکه عربستان و بحرین وسودان با لگد دیپلمات تروریستهامان را بیرون انداختند. امارات هم که فیتیله دیپلماسی اش با ما را کشید پائین، سفیر کویت هم فعلا خیال بازگشت به ام القراء مان را ندارد. شورای امنیت و جامعه جهانی هم که مثل خروس جنگی مقابلمان جبهه گرفته اند.
اصلا نمی دانم چرا مخصوصا اینروزها آقا هر کاری می کنند می شود قوز بالا قوز. مثلا همین چند روز پیش که برای رفع صفرای مبارک سفارش سکنجبین دادند، کار برعکس شد و صفرایشان زد بالا. برای رفع تحریم ها اقدام فرمودند، نفت کشید پائین. به طلا دست می زنند، تبدیل به آهن پاره می شود.
خلاصه اوضاع نظام در داخل روی آب، در منطقه خرابتر از خراب و در عرصۀ جهانی، رفع تحریم ها شده مثل سراب. دل و جگر عظما هم که بدجوری کباب. کاری از دست آقا بر نمی آید. بیچاره تقصیر هم ندارد. از قدیم گفته اند که: یک دست صدا ندارد.

حسین فرشید(حسین پویا): پیشنهاد یک چالشگر! به مجاهدین


بنده به عنوان یک چالشگرِ میانه (نه چپ و نه راست!) پیشنهاداتی برای مجاهدین دارم که حتما به نجات اعضای مقیم کمپ لیبرتی در عراقشان کمک شایان خواهد کرد. خواهید پرسید که اصولا وقتی اینها خودشان و رهبرانشان نمی خواهند از آن زندان و جهنم خلاص بشوند به چالشگرانی امثال بنده چه مربوط که برای نجات جانشان مبارزه کنیم و کمپین درست کنیم. خوب ما دلمان برای "حقوق بشر" اینها می سوزد و گرنه با خودشان که میانه خوبی نداریم.
بنده سالهاست که مستقلا دارم مبارزه ام را بر علیه جمهوری اسلامی می کنم. اگر نوشته های بنده را بخوانید می بینید که بارها با رعایت احترام علیه آقای خامنه ای حرفم را زده ام و اصولا ترسی هم از اینکه ماموران وزارت مزاحمم بشوند ندارم. هرچند که میدانم اگر در داخل هم بودم آنجا هم کسی را برای نوشتن علیه ولی فقیه نگرفته اند. اینها که دستگیر شده اند حتما جرمهای دیگری دارند. بگذریم. من تقریبا همه گفته ها و نوشته هایی را که علیه مجاهدین و شورای ملی مقاومت در سایتهای مختلف منتشر می شود می خوانم و می شنوم و می بینم. از سایتها و تلویزیونهای منتسب به وزارت اطلاعات تا سایتها و تلویزیونهای غیر وابسته. از نوشته های کسانی که بابت نوشته هاشان یارانه های نقدی را به موقع دریافت می کنند، تا گفته های امثال نوریزاده که قیمت حرفهایش حقیقتا خیلی بیشتر از آن یارانه ایست که میگیرد و در واقع دارد در این معامله از مایه ضرر می کند. در نتیجه آنچه اینجا می نویسم از روی بی اطلاعی نیست. پیشنهادات بنده همانطور که گفتم برای نجات جان کسانی است که در لیبرتی گیر افتاده اند. البته مجاهدین مدعی هستند که تمام تلاششان را برای نجات و بیرون آوردن آنها از لیبرتی کرده اند. بنده که باور نمی کنم. به همین دلیل بنده به عنوان یک چالشگرِ میانه با سالها سابقه وسط بودن پیشنهاد می کنم که کارهای پیشنهادی بنده را انجام بدهند تا بنده باورم بشود که اونها تلاش لازم را کرده اند:
1- شما در شرایط فعلی به جای هر کار دیگری اعم از تماس با سازمان ملل و دیپلوماتهای کشورهای اروپایی و امریکا، بهتر است ابتدا رسما سازمان مجاهدین و شورای مقاومتتان! را منحل اعلام کنید و اعلام کنید که فعلا برای مدتی مبارزه برای سرنگونی تعطیل است. اعلام کنید که دیگر شورای ملی مقاومت را آلترناتیو دموکراتیک برای رژیم ایران نمی دانید و اصلا آلترناتیو نمیدانید زیرا مبارزه با رژیم اصولا نیازی به آلترناتیو ندارد.
2- به مجاهدین و هوادارانی هم که در داخل ایران در زندان هستند دستور بدهید که بطور مصلحت جویانه تقیه کنند و ندامت نامه بنویسند تا از زندان آزاد بشوند و بتوانند به خارج بیایند تا همینجا مبارزه را در کنار هم ادامه بدهیم.
3- این را هم بگویم که شما مجبور نیستید که تا ابد بدون سازمان بمانید. وقتی کسانی که در عراق هستن به خارج آمدند آنوقت می توانید دوباره یک سازمان مجاهدین درست کنید. البته قبلش لازم است اساسنامه سازمان جدید را برای محکم کاری به برخی از ما مبارزانِ چالشگر و سابقه دار بدهید که نظر بدهیم و در بی بی سی فارسی هم به بحث بگذاریم. مبادا دوباره دچار همین مشکلاتی بشوید که حالا شده اید.
4- این داستان افشاگری هسته ای هم که باعث اون تحریمها شد پرونده شما را سیاه تر کرده است. قول بدهید که دیگر هرگز گرد این جور کارهای بی نتیجه نگردید. آخر بجز اینکه به مردم ضرر برسانید، رژیم جمهوری اسلامی اصلا ککش هم نگزید و با اقتدار! بساط هسته ای و سانتریفیوژ بازی یک عده "خودسر" را جمع کرد. یک عقب نشینی پیروزمندانه!. رژیم از اولش هم که نمیخواست بمب بسازه. واقعیت این است که شما با این افشاگریها بهانه به دست مقامات رژیم دادید تا دست به اختلاس های هزار هزار میلیاردی از کیسه مردم بزنند.

اگر این کارها را بکنید خواهید دید که اصلا خود رژیم برایتان از کشورهای غربی ویزا خواهد گرفت و هواپیما خواهد آورد و همه تان را با سلام و صلوات از بغداد به اروپا خواهد آورد. تمام مخارج رفت و آمد را هم خواهد پرداخت و ای بسا همه یارانه هایی را هم که در این سالها نگرفته اید یکجا به شما پرداخت خواهد کرد و دیگر احتیاجی نیست هوادارانتان در خیابانهای اروپا از مردم کمک مالی جمع کنند.
البته اگر این کارها را نکنید و باز هم موشک بخورید و نفراتتان کشته بشوند گناهش به گردن خودتان است که به حرف کنشگرانی امثال بنده گوش نمی دهید.
امضاء: چالشگرِ میانه.