یک بلیط بخت آزمایی صد درصد برنده برای شازده و جناب سرهنگ – رضا شمس
یک بلیط بخت آزمایی صد درصد برنده برای شازده و جناب سرهنگ
یک جوان ریشبزی. سرش از اتاق انتظار بیرون. خطاب به منتظران در راهرو. “لطفاً هموطنانی که برای اولین بار اینجا تشریف آوردهاند به اتاق روبرو مراجعه کنند.”
سه نفر جداشده از صف. ورود به اتاق روبرو. اتاقی کوچک با یک راهرو باریک در پیوند با اتاق دیگر.
نشستن روی اولین صندلی. کنار یک خانم جوان. دلهره. صدای مردی حدود پنجاهساله. “خانم میدانید چرا ما را جدا کردهاند؟ میخواهند با ما چهکار کنند؟”
خانم، “چه میدانم، حتماً تشکیلاتشان اینطوری است.” تشکیلات! آژیر خطر. التهاب در درون. فتحالله (در اینجا کوروش، به فرنگی سای رس) فرورفته در عمق تفکر: یا کمونیست بوده یا مارکسیست اسلامی! همانطور نشسته. رفتن چند پله بیشتر به عمق ذهن. خیره به نحوه لباس پوشیدن خانم: شرط میبندم این خانم در تمام عمرش اصلاً حجاب نپوشیده! کمی بیشتر به عمق ذهن: اگر مارکسیست اسلامی بود حتماً بلد بود چطور حجاب بپوشد پس حتماً کمونیست بوده. آژیر قرمز. فوران خشم: حتماً چریک بوده. نفرین. هر چه ما میکشیم از دست همین چپیها و ارتجاع سرخ است. مملکت را به …ه کشیدند اینجا هم عین …نده جلویمان سبز میشوند. نور به قبرش بباره اعلیحضرت اینها را خوب میشناخت اما حیف که دلرحم بود. چه خوب که این حکومت اشغالگر انیرانی حسابشان را کف دستشان گذاشت.
پرش از بحر تفکر… اسمش را خوانده بودند.
با شتاب و دلهره. درب اتاقی دیگر. ورود. یک میز، یک صندلی و یک خانم پشت میز با روسریای تمیز و گلدار.
“بفرمایید بنشینید “
دلی قرص. نشستن روبروی خانم. صندلیای راحت.
“اولین بارتان است اینجا تشریف میآورید.
“بعله خانم “
“خوب خیلی خوشآمدید. اینجا متعلق به همه ایرانیان است. خانه خودتان است.”
“شما لطف دارید.”
خندهای روی لبش. نفس عمیقی در گلویش.
“بوی ایران میدهد اینجا. من عاشق ایرانم!”
یک دم عمیق دیگر، شُش بادکرده. فضای زنانه. تبدیل دلهره به آرامش. زمزمه زیر لب: افسوس که خرابش کردند.
“ما همه عاشق ایرانیم! و آبادش میکنیم!
دلی پایین ریخته. زردی رنگ رو: چه گوشهای تیزی دارد!
درصدد جمعوجور کردن خبط مرتکب شده. غرق تفکر. دلهره. خنده ملیح خانم در حال نیمخیز. فرمی درازشده به سویش. جا آمدن حال.
“لطفاً برگردید به اتاق انتظار این فرم را پرکنید، چند دقیقه بعد دوباره شما را صدا میزنم.”
اتاق انتظار.
نام، نام خانوادگی، تاریخ تولد، شغل و آدرس دقیق محل سکونت در خارج و در ایران.
مدت اقامت در این کشور، وضعیت اقامت، شماره پاسپورت؟
آیا تابهحال فعالیتی علیه جمهوری اسلامی داشتهاید؟
اگر آری، کجا، چگونه و با کدام گروه سیاسی و چه کسی، نام ببرید؟
آیا با منافقین هم رابطه داشتهاید، توضیح دهید؟
آدرس و مشخصات کسانی که در محل سکونت شما فعالیت سیاسی کردهاند یا میکنند را نام ببرید؟ (این پرسش هم شامل ایران و هم خارج میشود) لطفاً در صورت کمبود جا یک صفحه جداگانه ضمیمه کنید.
مؤخره؛ لطفاً بهدقت بخوانید و امضاء کنید “از فعالیتهای گذشته خود برعلیه نظام مقدس جمهوری اسلامی اظهار ندامت و پشیمانی مینمایم و قسم میخورم و تعهد میدهم که دیگر آن را تکرار نکنم و برای جبران خطاهای گذشته هم هر کاری که از دستم برمیآید انجام دهم. امضا. تاریخ.”
بازگشت به اتاق خانم. تحویل فرم پرشده به خانم. انتقال فرم به اتاقی دیگر توسط خانم. خنده ملیح خانم. انتظار. دلهره.
“زیاد طول نمیکشد، چایی میل میکنید؟”
“بیزحمت.”
کمی بعد.
“دست شما درد نکند، چه طعمی، بوی وطن میدهد. مال شمال است؟”
“حرکت سر خانم به علامت تصدیق با خندهای ملیح.
پایین رفتن آخرین جرعه. باز شدن دربی در اتاق خانم. ورود به اتاقی دیگر. جوان ریشبزی پشت میزی دیگر. فرم پرشده و برگ ضمیمه روی میز.
“بفرمایید بنشینید، جناب سرهنگ.”
“چشم.”
بدون مقدمه.
“عشق شما به ایران خیلی من را تحت تأثیر قرار داده جناب سرهنگ.”
خجولانه همراه با کرنش.
“دل است دیگر. اگر آن عشق سوزان و عطش دیدار نبود، که اینجا پیدایم نمیشد.”
اندکی مکث. جوان ریشبزی روبروی پنجره، پشت به سرهنگ. برگشتن و نشستن کنار سرهنگ.
“اسم من عباس است. شما میتوانید مرا در اینجا پرویز صدا کنید. راحت باشید. یک چایی دیگر بیاورم خدمتتان؟”
مکث.
خانم با چایی، خنده ملیح، قرص شدن دل.
“جناب سرهنگ اصلاً نگران چیزی نباشید، عباس برادر خیلی نازنینی است.”
کمی عشوه. خندهای آرامبخش بر لبهای قیطانی. ترک اتاق. صدای عباس.
“میدانی جناب سرهنگ شما تمام عمرتان به وطنتان خدمت کردهاید. چرا حالا با وطنتان قهر کردهاید. حکومتها میآیند و میروند. شاه خدابیامرز دیگر نیست ولی ایران که هست. شما با آنهمه سابقه درخشان همین حالا هم میتوانید خیلی به کشور خدمت کنید.”
سفر به گذشتههای دور. باز شدن دروازه خاطرات جوانی. چه روزگاری!
سکوت!
“من فکر میکنم شما شرایط بازگشت به خدمت را دارید.”
سرهنگ دو دل. هم نشاط هم دلهره.
عباس. صدای آرام. زمزمه وار زیر گوش. “جناب سرهنگ تشریفات را کنار بگذاریم. من مثل فرزند شما هستم. اصلاً کاری هم ندارم که چه باوری دارید و چه کردهاید و میکنید. نمیخواهم شما را هم عوض کنم فقط بعد از خواندن فرم فکر کردم شاید بتوانیم کمی با هم همفکری کنیم.”
“همفکری! خدمت! منظورتان را نمیفهمم! این حرفها چیه آقا! من فقط آمدهام پاسپورت بگیرم. نیامدم نوکری کنم. منظورتان این است که آخر عمری بیایم به یکعمر سابقه لگد بزنم و به دستگاه شما خدمت کنم؟ به ایران عزیزم خیانت کنم؟ از این گذشته من سرباز قسمخورده شاهزاده هستم و با او پیمان وفاداری بستهام.”
” بما نه، به ایران خدمت کنید و نه خیانت. به چیزی هم لازم نیست پشت پا بزند. هیچ پیمانی هم لازم نیست بشکنید. ما اتفاقاً میخواهیم پیمان را محکمتر کنیم. ما میدانیم که شما چه چیزها را ازدستدادهاید و دلتان پراست.”
“پس حتماً میدانید که اگر من روزی صدبار به شما و خدا و پیغمبر فحش ندهم روزم شب نمیشود، چه خدمتی از من برمیآید. همه مرا میشناسند. من از انقلابیون ۵۷تی و شما نفرت دارم.”
“کاملاً میدانیم. اتفاقاً چیزی که ما میخواهیم همان نفرت شماست. نفرت شما میتواند اگر درست هدایت شود یک سرمایه مفید باشد، هرچه شدیدتر هم بهتر! فقط با همفکری هم باید کمی جهتش را عوض کنیم.”
کمی هاج، اندکی واج. یک جرعه چای. طعم زعفران. یک لقمه گز. رسوخ شیرینی تا ته کام. قلب نرم. فضا باز.
“بگذار اینطور بگویم جناب سرهنگ. بهتر است با صراحت و رک صحبت کنیم. اصلاً خدمت به ایران، عشق و این چیزها به کنار. برویم سر اصل مطلب. بیایید با هم برعلیه دشمنان مشترکمان همفکری کنیم. قول میدهم که صد درصد به نفع شما و شاهزاده باشد. تصورکنید که کسی میخواهد به شما یک بلیط بختآزمایی بدهد که صد درصد برنده است. آیا شما آن را رد میکنید؟”
“مگر چنین چیزی هم امکان دارد؟”
“بله دارد اگر مایل باشید من برایتان این بلیط را معرفی میکنم و بعد اگر خواستید یکی به شما و یکی هم به شاهزاده اهدا میکنم.”
“بفرمایید.”
“یک حال داریم و یک آینده، درسته؟ شما از حال چه چیز را میخواهید؟ از آینده چه چیز؟ آرزویتان چیست؟…… تا من برمیگردم لطفاً به آن فکر کنید.”
بازگشت به اتاق. یک چای دیگر.
“آیا آمادهاید وارد همفکری شویم جناب سرهنگ. در حال حاضر چه چیز میخواهید؟”
مکث.
“خوب معلوم است آمدم پاسپورت بگیرم دیگر.”
“دیگه چی؟”
“دوست دارم هر وقت دلم خواست بروم ایران و کسی مزاحمم نشود.”
“دیگه چی؟”
“اگر ممکن باشد باغم را پس بگیرم. من عاشق باغم هستم.”
خیره به پنجره: یادش به خیر چه عشقوحالی میکردیم آنجا.
“دیگه چی؟ مشکل مالی ندارید که بخواهید حل بشود؟ شهرت چطور؟ نمیخواهید به شاهزاده نزدیکتر شوید؟”
خاراندن سر.
“سربهسرم میگذارید؟”
“هرگز!”
“شما مگر جن بطری علیبابا هستی که فکر میکنی میتوانی هر آرزویی را برآورده کنی؟”
“نه ولی بلیط بختآزمایی تضمینی را دارم. خوب برای آینده چه میخواهید. رک لطفاً؟”
“والا…دوست دارم شما سر کار نباشید. نظام سقوط کند. یعنی آینده به گذشته برگردد. شاهزاده گرامی رضاشاه دوم بشوند. دوباره مثل زمان اعلیحضرت بشود و همان موقعیت گذشته به من برگردد.”
“یعنی فکر میکنید این نظام واقعاً سقوط میکند؟”
لبخندی بر لب. چرخش کف دستها برهم.
“خدا را چه دیدی، شاید کرد.”
“خوب فکر میکنید درصورتیکه این نظام سقوط کند چه کسی مزاحم تحقق آرزوی شما و شاهزاده میشود؟”
چرخش سر. نگاهی دوستانه.
“خوب معلوم است دیگر. تروریستها، خرابکاران زمان اعلیحضرت فقید دیگر. همانها که نمک خوردند و نمکدان را شکستند.”
تغییر حالت نگاه. سایش دندانها. اندکی برافروخته.
“مارکسیستهای اسلامی، کمونیستها، مصدقیها، روشنفکران، همان ۵۷تی های خائن دیگر.”
“فکر کنم اصل کاریشان منافقین باشد، موافقی؟”
“منافق را شما تازیپرستان میگویید، ما آریاییها میگوییم مارکسیست اسلامی. بگذریم. خوب حالا باید چهکار
کنیم.”
صدای دوستانه.
” خوب باید با آنها مبارزه کنیم دیگر. باید تلاش کنیم این مزاحمین را از سر راه برشان داریم. شماها باید فعالیتتان را خیلی تشدید کنید. خود شاهزاده هم بهتر است بیشتر فعالیت کنند. باید نگذاریم جوانان ایران دوباره به دام آنها بیفتند. باید به ایرانیان حالی کنیم که چه کسانی آنها را به این روز سیاه انداختهاند. همان ۵۷تیهای خائن را. باید با آنها بجنگیم. باید خشم و نفرت ایرانپرستانی مثل خودت و جوانان را به سمت آنها جهت بدهیم. باید همین حالا یقهشان را بگیریم…؟”
کمی مکث، یک جرعه چای. کمی آرامش. ادامه.
” این کمک میکند که شما درهرحال برنده شوید. خوب فکرش را بکن. تمام چیزهایی که در حال حاضر میخواهید را ما تضمین میکنیم و چیزی که در آینده میخواهید را هم از همین حالا دارید آن را خودتان تضمین میکنید. اگر نظام سقوط نکرد حال را دارید و اگر کرد آینده را. بلیط بختآزمایی صد درصد برنده. هرچه هم بیشتر فعالیت کنید بلیطتان مقدار بیشتری خواهد برد.”
مکث. سکوت. بالا و پایین رفتن سر.
“متوجه شدید جناب سرهنگ!”
باز بالا و پایین شدن سر روی سینه.
آرامش.

Geen opmerkingen:
Een reactie posten